سینمای ایران » چشم‌انداز1394/10/01


داستان بی‌پایان

از کنار هم می‌گذریم (1): نگاهی به «شاید وقتی دیگر» اثر بهرام بیضایی

شاهپور عظیمی

 

اشاره: این نخستین یادداشت از مجموعه یادداشت‌هایی است درباره برخی از آثار سینمای ایران که امید است تا صد شماره تداوم داشته باشد و به یاد یکی از نقدنویسان سرشناس و دانشمند ما، ایرج کریمی، از کنار هم میگذریم نام‌گذاری شده است. ایرج کریمی بزرگ بود و از اهالی امروز نقد سینمای ایران. کم‌تر کسی را می‌توان به خاطر آورد که به بزرگی او در نقد سینما شهادت ندهد. تشخصی که در نقد او یافت می‌شد آمیزه‌ای بود از سواد سینمایی و درک عمقی از سینما و از فیلمی که می‌خواست بر آن نقد بنویسد. نگارنده‌ی این سطور بسیار مفتخر است اگر روزی روزگاری بتواند حتی یک گام به روش ایرج کریمی در نقد نزدیک بشود.

شاید وقتی دیگر تا این لحظه کامل‌ترین فیلم بهرام بیضایی است. فیلم، داستان پیچیده‌ای ندارد اما این موقعیت است که آن را پیچیده کرده است. کیان مدبر (سوسن تسلیمی) دچار مشکلی در هویتش شده است. او می‌خواهد بداند چرا عکسی از دوران طفولیتش ندارد. شوهرش مدبر (که هرگز نام کوچکش را نمی‌فهمیم و می‌شود گفت نمادی از هر مرد ایرانی است) به‌درستی نمی‌داند مشکل همسرش چیست. او فاصله‌ی ذهنی زیادی با کیان دارد اما وقتی زنش را در فیلمی می‌بیند که دوستانش درباره محیط زیست ساخته‌اند، یقین می‌کند که اتفاق مهمی افتاده است؛ اتفاق البته که مهم است اما نه چنان که مدبر خیال می‌کند.
بیضایی در این فیلم توانایی‌اش در کارگردانی و میزانسن را به نمایش گذاشته است. نگاه کنید به کابوس‌های کیان در جای‌جای فیلم و البته سکانس تکان‌دهنده‌ی پایانی که ترکیبی است از میزانسن و مونتاژ که فضایی سوررئال برای فیلم رقم می‌زند. نگاه کنید به جایی که این سکانس از آن آغاز می‌شود. زیرزمین عتیقه‌فروشی حق‌نگر که آغاز تاریخ زندگی کیان از آن‌جاست به راه می‌افتد. همان طور که در فیلم هم گفته می‌شود، شاید انتخابی در کار نبوده باشد. ویدا به‌سادگی هرچه تمام‌تر ممکن بود به جای کیان سر راه گذاشته شود. در این صورت مصایب کیان، به مصایب ویدا بدل می‌شد. اما فیلم غیرمستقیم به این امر اشاره می‌کند که ظاهراً زندگی ویدا مقرون به «واقعیت» است. او به تاریخ و گذشته نزدیک‌تر است. برای همین هیچ مشکل روحی ندارد. اما کیان از ریشه (از گذشته و تاریخ وجودی‌اش) جدا شده و می‌خواهد به آن رجعت کند. نگاه کنیم به شغلی که همسران این دو دارند. حق‌نگر در عتیقه‌جات و گذشته‌های دور صاحب‌نظر است. در فیلم می‌گوید همه‌ی تاریخ این‌جا جمع شده است. از مدبر درباره تاریخ می‌پرسد اما او هیچ پاسخی ندارد. مدبر با فیلم سروکار دارد؛ با چیزی که تاریخ مصرف دارد اما هیچ گذشته‌ای ندارد. می‌شود گفت تقابل تاریخ و تصویر در فیلم بیضایی مهم‌ترین وجهی است که توجه ما را جلب می‌کند. سرانجام این فیلم و دوربین است که گذشته را «ثبت می‌کند»؛ کاری که حق‌نگر قادر به انجامش نیست. او تنها می‌تواند تاریخ را «حبس» کند اما نمی‌تواند جاودانگی‌اش را تضمین کند. اما سینما این توانایی را دارد. توجه کنید به جایی که رحمتی دوست مدبر در مقام کارگردان فیلم به دوربین اشاره می‌کند که کجا را نگاه کند یا در جای دیگری وقتی کیان در مقام مادر به دنبال درشکه کشیده می‌شود، او و اعضای گروه شاهدند و به دنبال کیان حرکت می‌کنند.
بیضایی در دو ساعت ابتدایی فیلم ما را به دنبال نشانه‌ها می‌کشاند. مدبر از یک سو و کیان از سوی دیگر ما را با خود همراه می‌کنند. کیان که با هر مترومعیاری از خواهر دوقلویش سرتر است، زنی است فعال که این بخش از شخصیتش به بیگانه بودن او و تلاش برای یافتن نیمه‌ی گم‌شده‌اش برمی‌گردد. اما در این‌جا نکته‌ای توجه ما را به سوی خودش جلب می‌کند. وقتی کیان شفا می‌یابد و داستان بی‌پایان زندگی‌اش به پایان می‌رسد، از پیش ویدا می‌رود. ویدا نمی‌داند تابلو را باید کجا بفرستد و مدبر در جواب حق‌نگر که می‌گوید «تازه با هم آشنا شده‌اند و نزد او و ویدا بمانند.» پاسخ می‌دهد «شاید وقتی دیگر»؛ به عبارت دیگر وقتی بتوانیم گذشته را بیابیم و از زیروبم آن آگاه شویم، این آگاهی تبدیل به موتور محرکه‌ای می‌شود که هرچه بیش‌تر فرد را به سوی فردیتش رهنمون می‌کند. بر اساس روان‌کاوی یونگی برای رسیدن به تفرد و یکی شدن با وجود درونی و رسیدن به آرامش، لازم است با بخش تاریک وجودمان روبه‌رو شویم. حتی آشنا شدن با آن کمکی نمی‌کند. باید آن را لمس کنیم. ویدا و خاطرات مادری که دیگر نیست، همگی به بخش سایه‌ی وجود کیان بدل شده‌اند. کیان باید پای به درون این تاریکی می‌گذاشت تا بتواند از آن سویش - که روشنایی است - بیرون بیاید. کیان شاید دیگر هرگز به سوی ویدا برنگردد. هرچند در نمایی از دست‌های‌شان، به هم رسیدن و یکی شدن این دو نیمه‌ی گم‌شده به‌وضوح نشان داده می‌شود اما راه کیان و ویدا از هم جداست. ویدا به جهان گذشته تعلق دارد و زندگی مدرن کیان نشان می‌دهد که او «اهل امروز» است. کیان به زمان حال بازمی‌گردد و در حرکتی (شاید اکنون کلیشه‌ای) دست‌هایش را از هم باز می‌کند و هوا را با میل و رغبت به درون سینه می‌کشد و مدبر با یک دسته گل از راه می‌رسد و تولدش را به او تبریک می‌گوید. اکنون کیان از بند رسته است؛ بندی که به پایش بسته شده بود و نمی‌گذاشت «امروز» را ببیند.
در انتها فقط اشاره کنیم به هیچکاک و سرگیجه و مارنی که نه‌تنها هیچ تقلیدی را در این میان نباید به پای بیضایی نوشت، بلکه باید اشاره کرد که یونگ روان‌کاو بزرگ سوییسی به‌درستی گفته است که نوع بشر دچار ناخودآگاه جمعی است. مارنی و مادلین و جودی و کیان و ویدا همه زخم‌خورده‌ی یک باران هستند. تنها مکان و زمانش فرق دارد وگرنه در هر جای جهان آسمان یک رنگ است. مارنی از گذشته رها و راحت شد. اما مادلین و جودی را گذشته به درون کام خود کشید. کیان توانست از بند گذشته رها بشود اما ویدا هم‌چنان در اعماق آن به حیاتش ادامه می‌دهد. بیضایی، هیچکاک، آنتونیونی، برگمان و دیگران سرشت سوگناک زنان در گذشته و حال را توانسته‌اند به گونه‌ای باورپذیر به تصویر بکشند.

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


اس ام اس


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: