سینمای ایران » چشم‌انداز1391/09/25


چگونه ساعتی عزیز شد!

بهرام بیضایی درباره‌ی عزیز ساعتی و عکس‌هایش

من چطور می‌توانم عزیز ساعتی را با کلمات عکاسی کُنَم آن هم از راهِ دور، که سالهاست ما همه را از نزدیک عکاسی کرده؟ عزیز ساعتی با عکس‌هایش سالها جلوی روی ما نقشِ آینه را بازی کرده است؛ آیا من می‌توانم با کلمات برای او نقشِ آینه را بازی کُنَم؟
ـــ چِلِق / واروژ و من در اتاقی از ساختمانی نُوسازی شُده مشغولِ راه‌اندازیِ کلاغ هستیم که هنوز هم اسمش کلاغ نیست، تا بالاخره کلاغهای سَرِ کاجِ آن حیاطِ کُهَن با غارغارشان این اسم را رویش می‌گُذارند! در باز می‌شود و یکی مرتّب‌تر و محترم‌تر از من و واروژ می‌آید تو. مایل است عکاسِ فیلمِ ما باشد. واروژ گوشی را می‌گُذارد و دستپاچه می‌گوید عکاس داریم؛ از بالا گُفتند همین روزها یکی می‌آید به اسمِ عزیز ساعتی. عزیزِ ساعتی می‌گوید: من عزیز ساعتی هستم! ـ نگاهِ گیجِ واروژ و من می‌خُورَد به هم! تا به حال هیچ‌کس اینقدر خُودَش نبوده! نیم ساعت بعد به اندازه‌ی دَه سال دوستیم. باور به بیانِ تصویری هر فاصله‌یی را از میان برداشته. عکاسِ جوان همان لبخندی را بر لب دارد که با اینهمه که بر وِی و بر ما گذشته، هنوز بر لب دارد!
ـــ چِلِق / در ارتفاعی تاریخی سرگرمِ کاریم؛ چریکه‌ی تارا. همکاریِ گروهی در هوا موج می‌زند. آن بالای بلند چنان بی‌سروصداست که گُفتگُوهای آرام روستای پایین دست را به‌خوبی می‌توان شنید که با باد می‌رسد. از روزهای انگشت‌شماری است که از کار لذّت می‌بریم. صدای عزیز ساعتی بود که می‌گُفت کاش همیشه همین بود. گروهی بودیم و فضایی آرام و با هم کار می‌کردیم. قلعه‌ی لیسار؛ شهریورِ پنجاه و هفت. می‌شویم گروهِ فیلمِ لیسار؛ و همان دَم ورق داشت برمی‌گشت، چنان که نشد حتّی همان فیلم را هم روی پرده بِبَریم و در جعبه‌های خُودَش پوسید!
ـــ چِلِق / ما آن فیلمهایی که صحبتَش بود را نساخته‌ایم. نه ما شبیهِ آن روز هستیم نه آن روز شبیهِ خُودَش، نه تهران شبیهِ آنچه روزی بود، و نه کلمات همان معنایی را دارند که روزی داشتند. خانه‌نشینی شغلِ ماست؛ هنوز شروع نکرده بازنشسته‌ایم! هیچ‌کس نمی‌پرسد چطور زندگی می‌کُنی؟ جز لبخند سوخته‌ی عزیزِ ساعتی تنها یک چیز هنوز به اعتبارِ اولش باقی است؛ ایمان به قدرتِ تصویر! چه راست و دروغ‌ها با آن می‌توان گُفت؛ و ما دروغ نگفتیم!
ـــ چِلِق / اسمَش مرگِ یزدگرد است که برای توقیف می‌سازیم. تنها امکانِ ممکن! از زمانِ دیگری حرف می‌زنیم که حرف از آن نباید زد. در فاصله‌ی هر دُو تصویر ورق برمی‌گردد. چهار چرخ یک گاریِ رَمیده در چهار جهت شتابان است و صفحاتِ کتابی پریشان را پیش و پس به هم دوخته‌اند! میانِ تهدیدِ مُدام و گرمای خفه‌کُننده، ایمان به قدرتِ تصویر است که هنوز به آن زنده‌ایم! در دشوارترین لحظات، طنزِ تلخ و لبخندِ آشنای عزیز ساعتی دَمی فضای کار را سبک می‌کُنَد. سَرچشمه‌ی این آرامشِ ظاهری کُجاست؟
ـــ چِلِق / عزیز ساعتی میترا محاسنی را پیدا می کُنَد. سینما هر عیبی داشت این حُسن را هم داشت. در چشمیِ دوربینِ عزیز ساعتی حالا میترا محاسنی است که ناگهان عزیز ساعتی در چشمیِ دوربین اش دیده شده. تصویر آن دُو را آشنا می کُنَد. کُدام یک جلوی دوربینِ دیگری است؟ دُو عکّاس، دلواپسِ فردای شغلی رو به پایان باید خیلی حرفها داشته باشند!
ـــ چِلِق / شاید وقتی دیگر؛ اُمید به بهتر شدنِ شرایط نداریم. همه‌جا حرفِ رفتن است. کُجا؟ عزیز ساعتی خوشبختانه به خُود آمده و با فیلمسازانِ بی‌مسئله‌تر کار کرده است. چرا باید به آتشِ ما بسوزد؟ او دوستِ سینماست. عشقِ به سینما او را بُرده و بازآورده. حالا هم فقرِ سینمای اسماً مستقل را دیده هم ثروتِ سینمای رسماً پشتیبانی شده را! در مقایسه آیا لبخندش دارای معنای تازه‌یی است؟ در هر دُو جرقّه‌هاست؛ اصل ایمان به قدرتِ تصویر است!
ـــ چِلِق / عزیز ساعتی نه تنها عکّاس که فیلمبردار است. شاید نه همیشه عکّاس یا فیلمبردارِ فیلمهایی که دلش می‌خواست. پس از نُه سال امکانِ فیلمِ کوتاهی دارم که با هم در جزیره‌ی کیش می‌سازیم و هر گُفتگُویی درباره‌ی آن گُفتگُو با باد است چرا که به‌راستی بادی که قرار بود آن را ببَرَد همان‌جا برخاسته بود. در فیلمهای قبلیِ من، عزیزِ ساعتیِ عکّاس، از احترام و لطف یا در هماهنگی با نیازِ فیلم، گاه پیش از عکس‌برداری از صحنه‌یی، در چشمیِ دوربینِ فیلمبرداری می‌نگریست تا بداند فیلمساز چه خواسته. و حالا او خُودَش پُشتِ چشمیِ دوربینِ فیلمبرداری است و عکس را عکاسی می‌گیرد یا نمی‌گیرد که در چشمیِ هیچ دوربینی نمی‌نگرد و بی‌گمان بسیار دوربین‌تر از همه‌ی ماست! در دوستی، و در عشق به سینما عزیز ساعتی همان است که بود؛ با همان ایمان به زبانِ تصویر! بی‌خستگی و تنِش؛ توانِ پایانِ روزَش مثلِ آغازِ روز؛ و سراسر با همان لبخند و آرامش که سرچشمه‌ی آن را نمی‌توان شناخت!
ـــ چِلِق / ما وصله‌ی این حرفه نبودیم. این آن حرفه‌یی نبود که ما به امیدها در آن قدم گُذاشتیم. چیزهایی به جز سینما برای حضور در سینما لازم است. ما سینما را دوست داریم و حاشیه‌هایش را نه! ما اهلِ زمانه‌ایم نه بازیچه‌ی آن! لبخندِ عزیز ساعتی چه معنایی داشت جز همین؟ ـ ما همه عزیز ساعتی هستیم! 
تهرانِ من از خاطراتِ مادَرم می‌آید. از باغِ ملّی و فیلمهای قدیمی و آقایی که کنارِ پرده‌ی سینما میانْنویس‌ها را برای تماشاگران تعریف می‌کرده. و از گُفته‌های پدرم که دورتر است؛ سالی که در جوانی با تذکره‌ی سفر پا به تهران گُذاشت و تهران رو به هرسو دروازه داشت، و کم‌کم آن‌قدر بزرگ شد که دروازه‌های خُود را خُورد! تهرانِ گُم شده‌ی من از دیده‌های خُودَم می‌آید آن زمان که زمان به من اجازه‌ی دیدن داد و درخت و آب هنوز احترامی داشت. از گُذرِ قشونِ اشغالی در خیابانِ انبارِ گندم، تا زمانی که در میدانِ مخبرالدّوله ساعت بود و سه شیرِ سنگی ـ پُشت به هم و رو به سه سو ـ پاسبانِ سه هنگام، یعنی صبح و ظهر و شب بودند. و سپس‌تر که در میدانِ بهارستان تندیسِ زنی تنْ‌استوار و زره پوشیده، شمشیر به دست، رو به جلو فریاد می‌کشید! زمانی که نُودوستانِ کاسبکار با ذهن‌های کُهَن آن را از شکل انداختند، و هماهنگیِ شهری نُوپا و کم‌ادّعا، به کلنگِ بساز بفروش ویران شد!


تهران قدیمِ فیلمِ کلاغ را از سالها پیاده‌رَوی در تهران، تصویر به تصویر و قدم به قدم می‌شناختم. گویی افسانه بافته باشم، حیران نگاهم می‌کردند که می‌گُفتم چنین جاها بوده است و شاید هنوز هست؛ و هربار شگفت‌زده می‌شدیم که بنای خُوش ساختی از نگاهِ تیزبینِ زمانِ ویران‌ساز جان به‌در بُرده؛ و در این دیرباوری حالا هرکس در ذهنِ خُود می‌گشت و جاهای دیگری را هم به یاد می‌آوَرْد؛ کشفی شبیهِ کشفی که در خُودِ فیلم رخ می‌داد؛ آن رؤیای سپری شده! در رویا زشتی‌ها را حذف می‌کُنیم و بدی‌ها را از یاد می‌بریم؛ و اصلا از آنهاست که به رؤیا پناه بُرده‌ایم! وقتی گُفتند محوطه‌ی باغِ ملّیِ سابق منطقه‌ی ممنوعه است، سَرْدرِ باغ ملّی را سحرگاهِ جمعه‌یی دُزدانه گرفتم. خُدا را شُکر خانه‌ی قوام داشت مرکز فرهنگی می‌شد و اجازه رسید؛ و گارِ ماشین هنوز بود؛ و مدرسه‌ی فیروز بهرام و انوشیروانِ دادگر راهِمان دادند.
اشغال هرگز در هیچ دوره‌یی بختِ مجوّز نیافت که سراسرِ آن در تهرانِ دُوره‌ی حضورِ متّفقین می‌گُذَرد؛ امّا در ساختنِ بخشِ تهرانِ قدیمِ شاید وقتی دیگر خوشبختانه یک شهرکِ تهرانِ قدیم در صداوسیما به همّتِ شادروان علی حاتمی و پولِ مالیات‌دهندگان ساخته شده بود، که البتّه به ما اجاره ندادند؛ و شاید هم دروغ بود که اصلاً کسی برای اجاره‌ی آن رفته! من بختِ ساختنِ فیلمی از تهرانِ قدیم در شهرکی باز ساخته و دربسته نیافتم، در عوض هر تصویرِ تهرانِ قدیمِ شاید وقتی دیگر جُستُجو شده و بازیافته و واقعی است. دَه سال از فیلم کلاغ می‌گُذشت؛ ده سالی که تهران را دیگرگون، و فیلمسازیِ بخشِ خصوصی را مُختلّ، و فیلمسازیِ مستقل را ناممکن کرده بود؛ و ما ناچار تک‌تکِ تصویرهای تهرانِ قدیمِ شاید وقتی دیگر را در آخرین جاهای بازمانده و در آخرین روزهای هستی‌شان، حقیرشده لابه‌لای ساختمانهای زشتِ سودآوَر که آن روزها جدید و مایه‌ی غرورِ سازندگانش به نظر می‌رسیدند، و در میانِ غریوِ هر روزه‌ی آیند و رَوَند، و راه‌بندانِ سواری‌های دودْفِشان، به دُشواری گرفتیم؛ گرچه به دلایلی غیرقابلِ فهم بهترین تصویرِمان در تدوینِ نهایی نیست ولی در یکی از فیلمْ‌آگهی‌ها و بر یکی از دیوارکوب‌ها بود!


دیدنِ تهران از نُو، با چشمِ شُسته از عادت، برای آنها که در تهران زیسته و آن را ندیده بودند شگفت‌آوَر بود، و فرصتی دوباره برای عزیز ساعتی با آن آرامشِ خردمندانه و لبخندِ تَرک ناشدنی، که دلبسته‌ی ثبتِ خلّاقیت‌هاست؛ خلّاقیتی در دمِ زوالِ خویش! آنهمه خویشتن‌داری جای خود را می‌داد به لبخندی که باور از آن فریاد می‌کشید، و برقی در چشم از کشفِ آن توازن و تعادل، و شتابی برای ثبت کردنش! و آرامش بازنمی‌آمد مگر وقتی که عزیز ساعتی می‌دانست آنچه را که دیده واقعی بوده و سندِ آن را در جعبه‌ی خُود دارد. این تصاویر ضمنآ چیزی نبود جز کشفِ زمانِ گُذرنده و تباهیِ رویا، و غباری که دودِ تهران میانِ غریوهایش بر سرِ همه‌ی ما می‌نشاند.
بیست‌وپنج یا شش سال می‌گُذرد. در این عکس‌ها تهرانی را پیدا می‌کُنید که دیگر پیدا نمی‌کُنید. بسیاری از آنچه می‌بینید را دیگر نمی‌توان برپا دید. دقیقه‌یی نیست که نشانه‌یی ویران نشود! بزرگترین پشتیبانی رسمی از آثار تاریخی و یادگارهای ملّی تبدیل کردنِ آنها به دیزی‌پزی و نانِ داغ کبابِ داغ است؛ و به لطفِ اختراعِ ارّه برقی به سوی کویری پیش می‌رویم به خوبی طرّاحی شده که در آن سخنرانی‌های بی‌شنونده و پُرخرجِ ما درباره‌ی حفظِ محیطِ زیست، لب زدنِ پُرشورِ بازیگران فیلمهای صامت به نظر می‌رسد!
این عکس‌ها واقعی است نه ساخته یا دُوباره‌سازی شُده. شهرکی نیست همگانی که چون مِلکِ شخصی در اختیار گرفته باشیم و به کسی اجاره بدهیم یا ندهیم؛ اصلا دیگر نیست! گرچه نبودِ آن بهای ریالیِ آن شهرک را سال به سال چند چندان می‌کُنَد؛ مگر زمانی که نبودَش اهل حساب را سودرسان‌تر باشد ]دُو اصطلاحِ راه گُشای حسابگران این است: تبدیل به اَحسَن ـ و ـ چندمنظوره![. چرا ما هیچ چیزِ ماندنی نمی‌سازیم؟ عکس‌های عزیزِ ساعتی پاسخی نمی‌دهد. فقط نشان می‌دهد. گواهی تیزبین که پرسش‌هایش را در دلش نگه می‌دارد؛ لب بسته؛ در آرامشی که سرچشمه‌ی آن بر من پیدا نیست، و لبخندی که از ایمان به قدرتِ تصویر می‌آید. 
در عکس‌های عزیز ساعتی زمان بر ما می‌گُذرد و چندان خوب هم نمی‌گُذرد! ما همه‌ی این سالها گُذرِ زمان را بر خود در عکس‌های او دیده‌ایم. آیا هرگز او هم خُود را در ما دیده است؟ او عکس‌های زیادی باقی گُذاشته ولی نه از خُودَش!
عزیز ساعتی دوستدارِ ترکیب و توازنِ تصویر از چشمِ طبیعی است. موضوع برایش دقیق دیدنِ موضوع است! ادایی نیست؛ خودنمایی نمی‌کُنَد؛ پِیِ سبکی کوبنده و تاثیرگُذار و خیره‌کُننده نیست؛ شادی و اندوه خُودَش تاثیری در عکس ندارد؛ موضوع را مُچاله یا رویایی نمی‌کُنَد؛ عدسیِ دورگیر چندان به کار نمی‌بَرَد و از عدسیِ ماهیْ چشم پرهیز می‌کُنَد؛ پِیِ زاویه‌های عجیب و غریب نیست؛ تقریبآ همیشه ارتفاعِ چشمیِ دوربین‌اش هم سطحِ خودش یا موضوع است از گویاترین زاویه؛ یادم نمی‌آید برای عکسی زانو زده باشد یا بر زمین شیرجه رفته باشد یا از نردبام خانه‌یی و سقف و دیواره‌ی خُودرُویی خُود را آویخته باشد؛ او باید روی زمینی محکم بایستد و خلاقیت جلوی چشمَش اتّفاق بیفتَد و او آن را ثبت کُنَد. اگر دُرُست پیش از گرفتنِ صحنه‌یی چشمتان به او بیفتَد و لبخندَش را نَبینید حتمآ آن صحنه اشکالی دارد. او ارزیابِ بی‌سخن، و شریکِ خاموشِ دغدغه‌های شماست! در حقیقت او شیفته‌ی وقوعِ سینماست، و دوستدارِ رُخدادِ فیلم ساختن است چون حادثه‌یی خلّاقه؛ در بهترین شکلش، از هیچ چیزی ساختن، و از آشفتگی نظمی درآوردن! حتّی فیلمبرداری‌اش گونه‌یی تماشای فیلمبرداری است؛ به بار نشستن و رسیدنِ آن دَمی که تنها همان ثبت می‌شود. حضور در کشاکش و کوششِ دهها شتابنده برای راست آمدنِ یک‌دَم از یک جادو؛ فَوَرانِ توازنی معنی‌دار و چشم‌نواز از میانِ آشوب و تقلّا؛ و تراویدنِ مفهوم از ماده؛ معناهای ساده‌یی که زندگی است و همان‌قدر پیچیده!
عزیز ساعتی گُزارشگرِ رسانه نیست، پِیِ عکس‌گرفتن نمی‌دَوَد، تک‌نگاری نمی‌کُنَد، پِیِ فقر و جنگ و طلاق و حوادثِ قطار و رانندگی و مراسمِ باشکوه نیست؛ از عکّاسیِ میوه و طبیعت بی‌جان و تک‌چهره‌ی نامداران پرهیز می‌کُنَد، برای عکّاسی از هیچ دار زدنی صبحِ کلّه‌ی سحر بیدار نمی‌شود، و برای ثبتِ ماه‌گرفتگی و آتشبازی و چراغانی تا نصفه شب خواب را بر خُود حرام نمی‌کُنَد؛ همه‌ی حضورِ او برای صحنه‌ی فیلمبرداری است. عکاسِّ انتخاباتی نیست و از سلمانی و کلّه‌پزی تصاویر دور و نزدیک نمی‌گیرد، پی کاسبی نیست، پِیِ افشاگری یا تبلیغاتِ تجاری نیست، بیانیه صادر نمی‌کُنَد، و مشت محکمی به دهنِ هیچ‌کس نمی‌زند؛ نجات دادنِ همه‌ی آنچه در حالِ از دست رفتن است از او ساخته نیست. جای گواهی به زوال گواهی می‌دهد به خلاقیتِ در حال وقوع، هر چند گاه شک است بر آن خلّاقیت، و هر چند آن خُود گواهی بر زوال هم هست. وقتی رنگِ عکس‌ها رفته رفته می‌پَرَد، معنای دیگرِ لبخندِ عزیز ساعتی آشکار می‌شود. معنای دُوپهلوی خلّاقیت و زوال، او را با عکس‌هایش در فاصله‌ی کسی که در آنها پِیِ زمان می‌گردد نگه می‌دارد. در و دیوار حرف می زنند؛ چه زندگی ها رفته! هر اثرِ خلّاقه زوال‌پذیر است، و با اینهمه، گُریز از زوال را راهی جز خلقِ دُوباره نیست! صحنه‌یی و تلاشی گروهی با هدفی یگانه که از آن تصویر و معنایی خلّاقه بزاید، که شاید خُودْ معنای حضورِ گُذرای ماست. عکسِ او گواهی می‌دهد به این تلاش و حضور؛ چه باک که خُودِ آن نیز گُذراست!
عزیز ساعتی در عکس‌های خُود غرق نمی‌شود. تعادلِ خُودِ او، تعادل‌دهنده‌ی عکس‌های اوست. می‌بیند و به چشم نمی‌آید. خود را به رخ نمی‌کشد. سَرِ صحنه حضورَش احساس نمی‌شود، ولی وقتی عکس‌ها درمی‌آید می‌بینی همه‌جا بوده است! او از بی‌سبکی شیوه‌یی می‌سازد که سبکِ خُودِ اوست. آیا دانسته و ندانسته پی حذفِ عکّاس از عکس است؟ شما در عکس‌های او تهران را می‌بینید و عکّاس را نه! حتّی شاید نبینید که از چشمِ او می‌بینید! و با اینهمه در این عکس‌ها زمان می‌گُذرد؛ آنچه می‌گُذرد بر ما و بر عکّاس!

 


نمایشگاه تازه‌ی عکس‌های عزیز ساعتی: «با بیضایی در طهران»
پرسه در کوچه‌های دیروز

 «با بیضایی در طهران» عنوان نمایشگاه عکس‌های عزیز ساعتی است که از چهارم تا دوازدهم دی در گالری آریا برگزار می‌شود. این دومین نمایشگاه عزیز ساعتی در سال جاری است. «با حاتمی در طهران» که در اردیبهشت برگزار شد مورد استقبال قرار گرفت و بازتاب خوبی هم در رسانه‌ها داشت. ساعتی در مورد نمایشگاه جدیدش می‌گوید: «عکس‌های این نمایشگاه گزیده‌ای است از مجموعه عکس‌هایی از بهرام بیضایی در طهران که حاصل همراه شدن من با بیضایی برای یافتن لوکیشن فیلم‌های کلاغ و شاید وقتی دیگر است. فرصت خوبی بود برای کشف طهران قدیم با دوربین عکاسی در کنار بهرام بیضایی. این عکس‌ها یادگار آن روزهای فراموش‌نشدنی است. برای نمایشگاه دی ماه را انتخاب کردم که هم‌زمان با تولد بهرام بیضایی است.»
عزیز ساعتی سومین نمایشگاهش را با عنوان «با کیمیایی در تهران» اردیبهشت سال آینده برگزار می‌کند. هم‌چنین عکس‌های این سه نمایشگاه همراه با عکس‌های دیگر در آلبومی نفیس بهار سال آینده منتشر می‌کند.

 عزیز ساعتی، عکاس و مدیر فیلم‌برداری
متولد 1327 تهران. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران می‌گذراند و ضمن تحصیل به عکاسی می‌پردازد. در سال 1351 وارد مدرسه‌ی عالی تلویزیون و سینما می‌شود و در سال 1353 در رشته‌ی تصویربرداری و فیلم‌برداری فارغ‌التحصیل می‌شود و به عنوان استاد عکاسی و لابراتوار در همین مدرسه به تدریس می‌پردازد. دو سال بعد تدریس را رها می‌کند و به عنوان عکاس صحنه وارد سینمای حرفه‌ای می‌شود و با بسیاری از کارگردانان مشهور سینمای ایران همکاری می‌کند. عزیز ساعتی اکنون از عکاسان و فیلم‌برداران صاحب‌نام سینمای ایران و عضو هیأت مدیره‌ی انجمن فیلم‌برداران سینمای ایران است.

فیلم‌شناسی به عنوان عکاس:

1355 ـ کلاغ / در امتداد شب. 1356 ـ سایه‌های بلند باد / صمد به شهر می‌رود. 1358 ـ چریکه تارا. 1361 ـ خط قرمز / مرگ یزدگرد. 1363 ـ کمال‌الملک. 1366 ـ تیغ و ابریشم / دستفروش (برنده‌ی سیمرغ بلورین از جشنواره‌ی فیلم فجر)، مأموریت / حاجی واشنگتن. 1367 ـ پاییزان / جعفرخان از فرنگ برگشته / سایه‌های غم / شاید وقتی دیگر. 1368 ـ بای‌سیکل‌ران (برنده‌ی سیمرغ بلورین از جشنواره‌ی فیلم فجر) / برهوت. 1369 ـ دندان مار / زمان ازدست‌رفته / مادر. 1370 ـ سایه‌ی خیال / بانو / سفر جادویی. 1371 ـ دلشدگان / رد پای گرگ.
سریال‌ها: 64-1359 ـ هزاردستان. 1364 ـ پاییز صحرا

به عنوان فیلم‌بردار:
فیلم‌های کوتاه :1373 ـ گزیده تصاویر قاجار / سنگ و شیشه. 1378 ـ گفتگو با باد
فیلم‌های بلند :1372 ـ یک مرد یک خرس / هنرپیشه. 1373 ـ من زمین را دوست دارم / الو الو من جوجوام / کلاه‌قرمزی و پسر خاله. 1374. روسری آبی. 1375 ـ بوی پیراهن یوسف / برج مینو. 1377 ـ آژانس شیشه‌ای / مرد آفتابی / مهر مادری. 1378 ـ پسر مریم. 1380 ـ مسافر ری. 1381 ـ کلاه‌قرمزی و سروناز / دختر شیرینی‌فروش. 1385 ـ زیر درخت هلو.
 

به عنوان کارگردان:
1385 ـ مستند «فیلم‌برداران سینمای ایران». 1386 ـ فیلم کوتاه «به یاد علی حاتمی». 1378 ـ مستند «مهندس بدیع، صنعتگر سینما».

 

فعالیت‌های فرهنگی و صنفی:
- نمایشگاه عکس‌های «رواق‌های قدیمی طهران» در گالری نشر نقره (1363)

- از بنیانگذاران انجمن عکاسان سینمای ایران و ریاست آن (1371)

- عضو هیأت مدیره‌ی انجمن فیلم‌برداران سینمای ایران (از سال 1379 ـ 1388)

- عضو شورای برپایی موزه‌ی سینمای ایران (از سال 1374 ـ 1382)

- عضو هیأت داوری اولین نمایشگاه عکس سینمای ایران (1377)

- عضو هیأت داوران بخش مواد تبلیغی سیزدهمین جشنواره‌ی فیلم فجر (1373)

- عضو هیأت انتخاب فیلم‌های سینمای ایران در هیجدهمین جشنواره‌ی فیلم فجر (1378)

- عضو هیأت انتخاب فیلم‌های سینمای ایران در نوزدهمین جشنواره‌ی فیلم فجر (1379)

- عضو هیأت داوران مسابقه‌ی سینمای ایران در بیست و سومین جشنواره‌ی فیلم فجر (1383)

- رییس انجمن فیلم‌برداران سینمای ایران (از سال 1379 ـ 1383)

- عضو هیأت مدیره‌ی انجمن فیلم‌برداران (از سال 1383 ـ 1388)

- چاپ مجموعه‌ی عکس‌های تهران در سالنمای طهران با همکاری پرویز دوایی (1388)

- عضو هیأت داوران مسابقه فیلم‌های کوتاه در نمایشگاه تصویر سال 1389

- عضو شورای‌عالی داوری خانه سینما (1389 ـ 1390)

- نمایشگاه عکس با عنوان «با حاتمی در طهران» در گالری شش (اردیبهشت 1391)

جوایز:
ــ جایزه منتقدین مجله سینمایی فیلم برای فیلم‌برداری فیلم «هنرپیشه»

ــ جایزه منتقدین مجله سینمایی دنیای تصویر برای فیلم‌برداری فیلم «آژانس شیشه‌ای»

ــ جایزه‌ی ویژه برای مستند «فیلم‌برداران سینمای ایران» از بخش فرهنگی و هنری شهرداری تهران (1385)

فعالیت‌های جنبی:
ــ طراحی پوستر برای سینما

ــ طراحی جلد کتاب

ــ طراحی صحنه

ــ برنامه‌ریز و دستیار کارگردان / مدیر تولید

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


اس ام اس


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: