سینمای ایران » نقد و بررسی1393/12/10


كجاست؟ آغوش تو...

نگاهی به فیلم «لامپ صد» (سعید آقاخانی)

سعید قاضی‌نژاد

 

باز هم فیلمی درباره اعتیاد، باز هم معتادی كه می‌خواهد ترك كند و نمی‌تواند، باز هم زن و فرزندی كه از فلاكت مرد زندگی در رنج‌اند، اما چه چیز لامپ صد را به اثری ویژه یا دست‌كم غیر‌كلیشه‌ای تبدیل می‌كند؟
آن‌چه فیلم لامپ صد را به اثری ویژه در روایت تبدیل می‌كند، نیفتادن كارگردان در ورطه‌ی ذوق‌زدگی از ایده‌اش بوده است. فیلم در بازی‌های روایی به‌خوبی چند بار به تماشاگرش رو دست می‌زند و به او چنان سیلی محكمی می‌زند كه تا آخر فیلم چندان با قطعیت به باقی ماجرا نگاه نمی‌كند. شاید هر لحظه انتظار دارد دوباره ببیند در توهم‌های فرزین شریك شده است. آن‌چه باعث می‌شود این شكل از توهم‌ها را به رودست و ركب زدن به تماشاگر تلقی كرد، شكل ساختاری آن است؛ یعنی به جای قاب‌های مثلاً لرزان و استفاده از ساختاری متفاوت با سایر بخش‌های فیلم، همه چیز به شكلی سر راست اتفاق می‌افتد. دوربین هیچ، پیچ و چرخش و توهمی ندارد، و همین سادگی، گول خوردن مخاطب را تشدید می‌كند. اتفاقاً نكته‌ی دردناك ماجرا در شریك‌شدن‌های ما در این توهم این است كه می‌توان درك كرد چرا فرزین هم مانند ما متوجه اتفاق نیفتادن بخش مهمی از روایت‌های روزانه‌ای كه می‌بیند نمی‌شود. كارگردان به شكل بی‌رحمانه‌ای مخاطب را متوجه خطری می‌كند كه عموماً معطوف، مصرف‌كنندگان این ماده‌ی شیمیایی است. این‌كه مرز واقعیت و توهم در اینان به چنان شكل خطرناكی در هم تنیده می‌شود كه می‌توان ترس اطرافیان از آنان را به‌خوبی توجیه كرد. زیرا ما به آن‌ها نگاه می‌كنیم و دوست، برادر، همسر یا آشنایی را می‌بینیم كه در مقابل دیدگان‌مان در حال ازهم‌پاشیدن است، اما سؤال این‌جاست كه او ما را به چه شكلی می‌بیند؟ در توهم‌هایش ما چه شكلی هستیم؟ یك خائن؟ یك حیوان؟ یا انسانی با شكل و شمایلی متفاوت؟ دنبال كردن اخبار حوادث روزنامه‌ها در چند سال اخیر و اتفاق‌ها و قتل‌های دردناكی كه از آن‌ها روایت می‌شود به‌خوبی نشان‌دهنده‌ی این است كه معتادان این ماده‌ی شیمیایی در لحظه‌ی قتل فرزند، همسر، پدر، مادر یا دوست و آشنای‌شان اطمینان داشته‌اند كه دارند حیوانی را سر می‌برند یا در شكل‌های خطرناك‌ترش مثلاً یك موجود شیطانی را می‌کشند.
این‌ها واقعیت‌های آزاردهنده‌ی پیرامون ماست. مصرف شیشه از حد هشدارهای دوستانه و تذكر گذشته و باعث و بانی بسیاری از قتل‌ها، دعواها و دزدی‌های چند سال اخیر بوده است. می‌توان پای حرف‌های كسانی نشست كه شخصاً تجربه‌ی مواجهه با مصرف‌كنندگان این ماده را داشته‌اند و از ویرانی‌هایی كه دیده‌اند حكایت‌ها تعریف می‌كنند. در این زمینه فیلم خیلی خوب مشكل‌های شخصیت‌ها را بیان می‌كند. از حس ترس و خجالت و بی‌آبرویی و بی‌اعتمادی خانواده و همسر فرزین، تا حتی مشكل‌های زناشویی كه فیلم آن‌ها را با ظرافت تمام در سكانس دادگاه از زبان ناهید، همسر فرزین بیان می‌كند. آن‌جا كه قاضی از مشكل‌های بیش‌تر می‌پرسد و زن با سكوت معنادارش پس از لحظه‌هایی می‌گوید: «همه چیزو كه نمی‌شه گفت آقای قاضی...» در این سكوت، نجابت زن ایرانی نشسته است. زنی كه تمام تلاشش سالم شدن دوباره شریك زندگی‌اش است؛ و فرزندانی كه كاملاً درك می‌كنند از پدرشان تنها نامی باقی مانده است. سكانس مسواك زدن بچه‌ها همراه با پدر را به یاد بیاورید. در آن‌جا دختر خانواده به پدر یادآور می‌شود كه امشب تولد برادرش بوده و نه او. زیرا در صحنه‌های قبلی دیده‌ایم كه فرزین به محض ورود به خانه و دیدن مهمانان خود را به شادی می‌زند و سعی می‌كند فضا را شاد و آرام نشان دهد، و دخترش را به آغوش می‌گیرد و تولدش را تبریك می‌گوید. مهمانان به هم نگاه می‌كنند و دقایقی بعد خانه را ترك می‌كنند. آن‌چه فرزین متوجه آن نیست چهره‌ی رو به اضمحلالش است كه هر روز دارد فرسوده‌تر می‌شود؛ تكیده‌تر و پیرتر.
بازی بسیار خوب محسن تنابنده در لامپ صد و توجه‌اش به جزییات یك شخصیت معتاد و متوهم، از نكته‌های تأمل‌برانگیز فیلم است. تیك‌های عصبی صورت و بدن در بسیاری از لحظه‌های بازی و گفت‌و‌گویش با دیگران و همین طور حركت ظریف لب‌ها و چشم‌هایش، و تمام وقت‌هایی كه درمانده و پشیمان به حال خود می‌گرید، نشان از صرف وقت و توجه و مطالعه‌ی بازیگر روی نمونه‌های واقعی دارد. حفظ راكورد چنین شخصیتی بسیار سخت است و بازیگر مدام باید با تمركز بالایی صحنه‌هایش را بازی كند. كاری كه تنابنده به‌خوبی از پس آن برآمده است. نكته‌ی مهم دیگر در رابطه با بازی در نقش شخصیت‌هایی كه به شیشه معتادند عطش و تشنگی همیشگی آنان است. بعید نیست که تا مدتی بعد، گرفتن یك بطری آب در دست به كلیشه‌ی بازی در نقش‌های این‌چنین بینجامد، اما آقاخانی جز یك بار، بطری آب معدنی دست بازیگرش نداده و در عوض تنابنده با تمركزی مثال‌زدنی در بیش‌تر صحنه‌هایی كه در حال حرف زدن با خود و دیگران است دهان خشكی دارد كه این صدای خشكی دهان به‌خوبی قابل‌شنیدن است. سینمای ایران كه استاد كلیشه‌سازی از یك موقعیت شنیده‌شده مثلاً برای شخصیت‌های معتاد به شیشه است آن قدر این بطری آب در دست را تكرار خواهد كرد كه شاید در تابستان آینده، مردم از ترس متهم نشدن به اعتیاد، كم‌تر بطری آبی در دست بگیرند و در خیابان راه بروند!
آقاخانی با نزدیك شدن به شخصیت اصلی فیلمش و تمركز قصه بر روی او، تلخی تنهایی و طردشدگی را به‌خوبی نشان می‌دهد؛ و این‌كه این افراد آن قدر به خود و خانواده و دوستان‌شان قول داده‌اند كه به قول معروف حنای‌شان دیگر رنگی ندارد. صحنه‌ی گفت‌و‌گوی فرزین در مقابل آینه و آب دهان پاشیدنش به خود در آینه، یكی از سكانس‌های تلخ و به‌یاد‌ماندنی فیلم محسوب می‌شود. اتفاقی كه برای بیننده در این سكانس می‌افتد این مسأله است كه چنین افرادی به‌خوبی به مشكل‌شان آگاهی دارند، نكته‌ی تلخ ماجرا هم این‌جاست. وقتی فرزین رو به خود در آینه می‌گوید: «چه غلطی داری می‌كنی...» دقیقاً نسبت به وضعیت خود آگاه است. اما شیشه بلایی سر ذهن او آورده است كه در لحظه‌های خماری به چیزی جز مصرف فكر نمی‌كند. در این‌جا دیگر خانواده اهمیتی ندارد. نكته‌ی مثبت كارگردانی آقاخانی همین است كه به ما و جامعه یادآوری می‌كند كه اینان بیش‌تر از معتادان مثلاً مواد گیاهی و سنتی به مراقبت و توجه و محبت نیاز دارند. شیشه قوی‌تر از این حرف‌هاست كه تنهایی بتوان از پسش برآمد. اگر از فیلم آقاخانی، همین یك نكته هم به ذهن مخاطب بیاید، باید به او آفرین گفت.
سكانس‌های به بیابان زدن فرزین به‌شدت یادآور سكانس ابتدایی سریال درخشان زدن به سیم آخر است. شاید بتوان گفت ادای دین به یك سریال درخشان و به‌یاد‌ماندنی كه اتفاقاً سوژه‌ی آن سریال هم حول‌و‌حوش ماده‌ی مخدر شیشه می‌گذرد. چه ارجاع خوبی. چه ادای دین درخشانی. راستش كسانی را كه این سكانس‌ها را به تقلید صرف از آن سریال متهم كرده‌اند درك نمی‌كنم. نمی‌دانم اشكالش كجاست. البته كه اشكال از نگارنده است. اما فقط برای یادآوری همین دوستان می‌توان جلسه‌ها و مصاحبه‌های كوئنتین تارانتینو را به یاد آورد كه با ذوق و شوقی كودكانه ارجاع‌های مختلف فیلم‌هایش را به سكانس‌ها و فیلم‌های مورد علاقه‌اش توضیح می‌داد؛ و حتی در جاهایی كه مثلاً منتقدان صحنه‌ای را هنوز كشف نكرده بودند، خودش می‌گفت كه فلان صحنه‌ی جنگوی زنجیرگسسته از فلان وسترن اسپاگتی برداشته شده است.
لامپ صد با تمام نكته‌های مثبت و تأثیرگذارش دو سكانس و بازی بد هم دارد. حضور نه‌چندان دلچسب و درست پوریا پورسرخ و نیما شاهرخ‌شاهی كه انگار دیگر هیچ انگیزه‌ای ندارند تا همین دو لحظه‌ی كوتاه را خوب بازی كنند. می‌توان حضورشان را گذاشت پای رفاقت با آقاخانی. اما حمید لولایی، در همان سكانس كوتاه بازی‌اش به عنوان راننده‌ی تاكسی كه می‌تواند توهم فرزین هم قلمداد شود، عالی است. درست از لحظه‌هایی كه پایپ را از داشبورد ماشین بیرون می‌آورد و به فرزین نشان می‌دهد، به‌آرامی حالت‌هایش تغییر می‌كند. تیك‌های مدام شانه‌اش و باد كردن رگ‌های پیشانی و سرخ شدن تدریجی صورتش از لحظه‌هایی است كه نشان می‌دهد برای نشان دادن توانایی بازیگری به زمان زیادی نیاز نیست و می‌توان در چند دقیقه و در یك سكانس آن را به رخ كشید.
در صحنة به بیابان زدن فرزین ما و خودش متوجه حضور یك زن/ مادر در ماشین می‌شویم. دیگر می‌توانیم این را بگذاریم پای توهم فرزین. اما آن‌چه این حضور را به لحظه‌ای درخشان تبدیل می‌كند یا آن‌چه همه‌ی معنای این حضور است، نیاز این مرد به شخصیتی مثل مادر است. نیازش به محبت یك زن و پناه بردن به دامانش برای به یاد آوردن همه‌ی لحظه‌های معصومانه‌ی كودكی. وقتی پای آتش، در بیابان، فرزین سر بر دامن مادرش می‌گذارد، ما هم بغض می‌كنیم. دل‌تنگ می‌شویم و آرزو می‌كنیم فرزین از این امتحان سربلند بیرون بیاید.
سعید آقاخانی با این فیلم مخاطبانش را امیدوار می‌كند به حضور كارگردان خلاقی كه حالا سیمرغ بلورین بهترین بازیگری را هم در كارنامه‌اش دارد و می‌تواند با خیال راحت تمرکز کند روی فیلم بعدی‌اش. در واقع برای فیلم بعدی‌اش منتظریم. فقط یك نكته‌ی كوتاه؛ لامپ صد سال گذشته در جشنواره‌ی فجر حضور داشت و چندان كه باید دیده نشد. در جشنواره‌ی فجر امسال چند فیلم در هیاهوی روزهای شلوغ درست دیده نشده‌اند؟

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


اس ام اس


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: