
ماهی و گربه (شهرام مکری)
خون به پا نخواهد شد
امیر عربشاهی
پیش و بیش از هر چیزی این فرم و ساختار بصری فیلم است که جلب توجه میکند. فیلمی که در یک سکانسپلان 134 دقیقهای ساخته شده و مهارت بالای فیلمساز را در میزانسن به رخ میکشد. اما سکانسپلان طولانی فیلم تنها ویژگی مهم آن نیست. بلکه بازی با زمان و شکست آن در یک مدت زمان و نمای پیوسته است که ماهی و گربه را به فیلمی متفاوت و قابلتحسین بدل ساخته. شاید بتوان نمونههایی از بازی با زمان و شکست آنرا در سینما مثال زد؛ نظیر آنچه در شاهکارهایی چون داستان عامهپسند (کوئنتین تارانتینو)، یادگاری (کریستوفر نولان) و 21 گرم (آلخاندرو گونزالس ایناریتو) وجود دارد، اما بدون شک شکست زمان در نمای پیوسته کار دشواری است که مکری بهخوبی از پس آن برآمده. فرمی که پیش از این در فیلم کوتاهش محدوده دایره نیز استفاده شده بود و اینک با گسترش آن در فضا، مکان و زمانگام مهمی در جهت علاقهاش به بازیهای فرمی با زمان برداشته است. در ماهی و گربه شخصیتهای داستان در یک چرخهی تکرارشونده مدام سر جای خود برمیگردند. شخصیتهایی گمگشته و اسیر در دایرههای تودرتوی زمان.ماهی و گربه فیلمی تجربی است و اصولاً این سینما در گونههای رایجی که در تعاریف سینمایی طبقهبندی میشود جای نمیگیرد؛ یا به عبارت بهتر، با تغییر در تعاریف یا ترکیب گونهها، شکل متفاوتی از آنها را به نمایش میگذارد. همان طور که از عنوان سینمای تجربی برمیآید، این نوع سینما به دنبال تجربههای نو و متفاوت است. از این رو، دگرگونی در گونهها خود بخش مهمی از این تجربه به حساب میآید. اما ماهی و گربه را به طور مشخص میتوان در گونهی وحشت و در زیرگونه فیلمهای اسلشر طبقهبندی کرد. روانی، هالووین، کشتار با ارهبرقی در تگزاس، مجموعه فیلمهای اره، کابوس در خیابان الم و جمعه سیزدهم از جمله معروفترین نمونههای این ژانر هستند. اما در ماهی و گربه بر خلاف عادت مرسوم در این گونهی سینمایی ردی از خون و صحنههای خشونتبار و شنیع وجود ندارد (که خود یکی از مصادیق تجربی و متفاوت بودن فیلم است). اما نشانههایی وجود دارد که ترس و وحشت را به مخاطب منتقل میکند و او را مدام در تعلیق نگه میدارد. در ابتدای فیلم متنی روایت میشود درباره سه آشپزی که در یکی از رستورانهای بینراهی در شمال با گوشت انسان غذا میپزند. روایتی که در خون محو میشود و عنوان ماهی و گربه آشکار میشود. صدای راوی نیز در موسیقی وهمناک فیلم گم میشود تا فضای وحشت از لحظهی نخست ایجاد شود. بابک و سعید در نخستین مواجهه با مخاطب و در مواخذه جوان راهگمکرده حس ترس را القا میکنند. کیسهی خونی که در تمام طول فیلم همراه بابک است و خنجری که همراه دارد. نگاههای سعید که در پشت عینک تیره مخفی است و عصایی که در دست دارد. مواجههی ناگهانی سعید با کامبیز و پدرش و شکل تعرضگونه و تهدیدگر رفتارش با آنان. تعقیب دختری در جنگل توسط بابک و نگاههای مرموز و ترسناک او. حضور دوقلوها با ظاهر عجیبشان. مسائل ماورایی از جمله ارتباط حمید با خواهرزاده مردهاش. تمام اینها با توجه به پیشزمینهای که روایت ابتدای فیلم ایجاد میکند، ترس و وحشت را به مخاطب منتقل میکند و او را مدام در تعلیق نگه میدارد. او را نگران سرنوشت آدمهای فیلم میکند. نگران سرنوشت پدر کامبیز که با سعید تنها میشود. نگران سرنوشت پروانه که به دنبال بابک به دل جنگل میرود. موسیقی فیلم و صداگذاری آواهای طبیعت منطقه نیز بر این فضای وحشت دامن میزند.
پرویز (مجید برزگر)
مرد بدون گذشته
خشایار سنجری
برزگر در پرویز میکوشد انسان امروز و مسائل او را بهوضوح و بدون پردهپوشی و مماشات، در برابر دیدگان مخاطب قرار دهد. شخصیتها و وقایع فیلم، ویژگیهای خارقالعادهای ندارند. نحوهی کاربرد دوربین، غیرچشمگیر و از نوع روی دست است و در تدوین، از تکنیکهای جسورانهای استفاده نشده است. در واقع برزگر در پرویز با نگرشی واقعگرایانه به دنبال دست یافتن به دیدگاه آندره بازن درباره سینماست: «سینما کمال خود را در هنر واقعیت بودن مییابد.»
خشکی و سردی حاکم بر روابط بین کاراکترهای پرویز و انتخاب لوکیشنهایی با رنگبندیهای بیروح و میزانسنی ایستا، فضاسازی اثر را به فیلمهای کوریسماکی نزدیک میکند. کارگردانی که شوربختیها و فقر مادی و روحی انسانهایی تکافتاده و وامانده را با کمترین مصالح روایت، دراماتیزه کرده و با طنزی تلخ، گذر روزگار را بر شخصیتهایش روز به روز سختتر و طاقتفرساتر میکند. دیالوگنویسی عاری از عاطفه و خشم، نحوهی بیان خشک و ماشینی دیالوگها و میمیک بیحالت و لخت کاراکترها حتی در دشوارترین شرایط حیات و... از دیگر موارد شباهت فضای فیلم با آثار این کارگردان مینیمالیست فنلاندیست. عصیان قهرمان معصوم، مضمونیست که در دختر کارخانه کبریتسازی کوریسماکی دیده میشود و برزگر نیز این تم را دستمایهی فیلم خود قرار داده است.
برزگر ابتدای فیلمش شخصیت پرویز را معرفی میکند و روزمرگی حاکم بر زندگی او را به تصویر میکشد. اما برای جلوگیری از ملالانگیز شدن این معرفی، از مکث طولانی بر فعالیتهای روزانهی او پرهیز میکند. آشپزی، کار در خشکشویی و پاساژ، رانندگی سرویس بچههای مجتمع و... مواردیست که بدون تأکید به آنها پرداخته شده و در ادامه بر اساس اصول کاشت و برداشت دراماتیک، از آنها در پیشبرد روایت بهرهبرداری میشود.
پرویز در مرحلهی معصومیت، از هر مسألهای در درون یا جهان خارج (تصمیم پدر برای ازدواج مجدد) بیخبر یا نسبت به آن بیتفاوت است. اما وقتی به تحرکات اطرافش پی میبرد، با پشت سر گذاشتن مرحلهی کشمکش وجودی و دروننگری، به نگاه متمایزی نسبت به ابتدای قصه میرسد و با مرگ معصومیت، عصیانی همهجانبه و شوکآور را کلید میزند (سگکشی، قتل، بیرحمی و...). تمایل پرویز به انتقام از اجتماع کوچک پیرامونش، نوعی مأموریت و هدف به زندگی کسالتبار او میبخشد و به تنها مشغلهی ذهنی او بدل میشود. او دیگر پرویز ابتدای قصه نیست. برزگر از نمودهای متعددی در میزانسن برای نمایش تحول قهرمان غریبش استفاده میکند. با شروع کنشهای طغیانگرایانهی پرویز، نفسنفسزدنهایش کمرنگ شده و با انگیزه برای خود غذا پخته و میخورد. او وقتی تنها در خانه برای خود آشپزی میکند، بر خلاف ابتدای فیلم که برای پدرش غذا میپزد، میگذارد گوشت آرامآرام توی آب گوجه بپزد! پرویز سالها از صاحب مغازهی خشکشویی که برایش کار میکرده، زخم زبان شنیده و کاسهی صبرش لبریز شده است. مدتها با پدرش زندگی کرده و امورات ساختمان را با دقتی مثالزدنی پیگیری کرده است (وسواس او در تنظیم سطح آسانسور و گرفتن شارژ) اما او بهیکباره با هجمهای از بیتوجهیها و مرارتهایی مواجه میشود که عنان از کف میدهد. پرویز اسیر کنشهای بیرحمانه و نادیده گرفته شدن توسط اطرافیانش شده و از فردی دوستداشتنی و بیآزار به انسانی سنگدل و کینهتوز تبدیل میشود.
ساکن طبقه وسط (شهاب حسینی)
تهی از معنا
علی نیکجو
ساکن طبقه وسط ساکن طبقه برزخ است. برزخ میان دنیای رقص و شور با دنیایی که در «نی» وجود تو میدمد. برزخ میان «ماندن» و «رفتن». میان «بودن» و «نبودن». شهاب حسینی از حیرت آدمی سخن میگوید. آدمی که به تعبیر سارتر «نیست آنچه که هست و هست آنچه که نیست.» برزخ با هنرمندی با دغدغههای هستیگرایانه، شومنی میسازد در حال تبلیغ بستنی سزار. حیرانی آدمی تا آنجاست که گاه با همهی وجودش مرگ را میجوید و در حالی که شیر گاز را باز کرده دنیای بدون تنش مرگ را فانتزی میکند اما پیش از وقوع واقعه با دستهگلی سراغ دنیای شور و شادی میرود. اما داستان ناکامی انسان در این لحظه، به خوبی و خوشی پایان نمیپذیرد که به تعبیر لاکان انسان بالذات موجودی شکستخورده است. ساکن طبقه وسط به ما نشان میدهد که چنین جامعهی متظاهری چهقدر از معنا تهی شده است و ماندن در ظواهر چهگونه تعادل روانی این جامعه را بههم ریخته است.