سینمای ایران » نقد و بررسی1396/12/23


شلیک به خاطرات

نقد مستند «خوانِ بی‌خان» ساخته‌ی هادی معصوم‌دوست

امید نجوان

 

خوانِ بی‌خان با نمایی از رانندگی فیلم‌ساز/ راوی در جاده‌ای طولانی و به‌ظاهر بی‌انتها آغاز می‌شود؛ و سپس صدای او را می‌شنویم که می‌گوید به بهانه‌ی زمین‌گیر شدن و شرایط نامساعد مادربزرگش در حال رفتن (و در حقیقت، در حال بازگشت) به زادگاهش مشهد است؛ شهری که بعداً می‌فهمیم بخش عمده‌ای از خاطرات تلخ‌وشیرین زندگی او را در خود جا داده است. نمای پایانی فیلم نیز کم‌وبیش، تکرار همین نماست؛ با این تفاوت که این بار راوی، پس از در میان گذاشتن (و در حقیقت، به اشتراک گذاشتن) مشکلات و گرفتاری‌های خانوادگی خود با بیننده، به سوی آسمانی با ابرهای تیره و باران‌زا حرکت می‌‌کند. تمثیلی از حرکت جبرآلود فیلم‌ساز و در وجهی عمیق‌تر، انسان، در بخشی از جاده‌ی زندگی که از بد حادثه این بار به تنهایی، سکوت و فضایی غم‌زده آمیخته است. در نهایت، آن‌چه در فاصله‌ی این دو نما پیش چشم مخاطب جان می‌گیرد برشی از سوء‌تفاهم‌های فامیلی و البته مشکلات موجود در زندگی خانوادگیِ سازنده‌ی فیلم است که مثل سایر مستندهای خودبیان‌گرِ سال‌های اخیر (در رأس آن‌ها: پیر پسر به کارگردانی مهدی باقری) می‌کوشد داستان را به نحوی تعریف کند که در پایان، کفه‌ی هم‌ذات‌پنداری (بخوانید: حمایت) مخاطبان به طرف راوی سنگینی کند.

از این زاویه، یکی از تأثیرگذارترین بخش‌های خوانِ بی‌خان جایی است که تصویر برادرِ کوچک‌ترِ فیلم‌ساز (در دوران کودکی و در آغوش او) به نمایش گذاشته می‌شود و صدای راوی آن را همراهی می‌کند: «درست یادم نیست آخرین بار کِی برادرم رو دیدم. شاید نزدیک به هشت یا نُه سال پیش. باز هم یادم نیست چه زمانی از هم ناراحت شدیم و دقیقاً سر چه موضوعی بود. هرچه بود مطمئناً اون موقع فکر نمی‌کردم نزدیک به ده سال نبینمش!»

اما جدا از این‌ها مهم‌ترین امتیاز این مستند، حضورِ دوربینِ ناظر بر وقایع، در مناسب‌ترین و دقیق‌ترین زمان وقوع ماجراست. زمانی که در این فیلمِ به‌خصوص، به دوران تلخ پیش از مرگ مادربزرگ گره خورده است. واقعیتی که البته به شکل عجیبی خودِ راوی، مشکلی با وقوع آن ندارد؛ و به همین دلیل در جایی از فیلم می‌گوید: «مرگ مادربزرگ در این سن‌وسال خیلی هم ناراحت‌کننده نیست ولی شک کردن به همه‌ی خاطرات برایم ترسناک است.» ناگفته پیداست که منظور او از «شک کردن به همه‌ی خاطرات» شخم زدن زمینی پر از خاطرات ریز و درشتی است که بذر سوء‌تفاهم‌های امروز، در آن کاشته شده و راوی در این باره می‌گوید: «دیدن مادربزرگ به‌م کمک می‌کنه عکس‌های خانوادگی و آدم‌هاش رو باور کنم.»

از این دیدگاه، خوانِ بی‌خان را می‌توان مکمل و ادامه‌ی منطقی نشستن بین دو صندلی دانست؛ مستندی که هادی معصوم‌دوست آن را با نگاهی به زندگی پدر خود (زنده‌یاد محمدعلی معصوم‌دوست) و درباره وضع معیشتی تعدادی از نویسنده‌ها ساخته بود. احتمالاً به همین خاطر در این فیلم، نقش پدرِ فیلم‌ساز بیش از حد کوتاه و طبعاً کم‌رنگ و فشرده شده است؛ تا جایی که درباره او فقط این نکته را می‌شنویم: «بابا فوت کرد و یک‌دفعه همه چیز عوض شد. برادرم حامد که اون زمان بی‌کار بود تصمیم گرفت خونه رو بفروشه، با بخشی از این پول ازدواج کنه و برای خودش یه کاسبی راه بندازه. من و مادرم مخالف بودیم و بابا هم نبود که مثل همیشه حرف آخر رو بزنه.»

فیلم‌ساز در خوانِ بی‌خان می‌کوشد طبق جدول زمان‌بندی و برنامه‌ی هفتگی «مراقبت فرزندان از مادربزرگ» با دایی‌ها و همچنین مادر خود گفت‌وگو کند تا دریابد ریشه‌ی مشکلات آن‌ها در کجاست و تخم نفاق و نفرت عمیقی که بین آن‌ها فاصله انداخته چه زمانی جوانه زده است. از این زاویه، تلخ‌ترین لحظه‌های فیلم در جایی رقم می‌خورَد که فرزندان این خانواده‌ی به‌نسبت پرجمعیت در کنار بستر مادر روبه‌احتضار خود می‌نشینند و از اختلاف‌های دیرینه‌ی خود سخن می‌گویند؛ بخش‌هایی که در همراهی با موسیقیِ آتونال، نفس‌های به شماره افتاده‌ی مادربزرگ و همچنین صدای چکه‌های آب و تیک‌تاک ساعت، قدرتمندترین لحظه‌های فیلم را تشکیل داده‌اند؛ و به تمام این لحظه‌های غم‌انگیز بیفزایید تجدید دیدار فیلم‌ساز با پسر دایی، برادر و برادرزاده‌ی خود را که ارتباط آن‌ها تنها از طریق حس ششم و ارتباط‌های غیرقابل توضیح عاطفی به فرجام و سرانجام می‌رسد.

راوی در بخشی از فیلم به پس‌زمینه‌ی پدربزرگ مادری خود می‌پردازد و می‌گوید در سال‌های ارباب و رعیتی، او یک «خان» بوده‌ است؛ یک مرد قلدر که در سراسر روستا هیچ‌کس روی حرفش حرف نمی‌زد: «سال‌های بعد که به شهر مهاجرت کردند پدربزرگ دیگر هیچ رعیتی نداشت ولی توی خونه‌ی خودش هنوز مثل یک خان رفتار می‌کرد. مادربزرگ و بچه‌ها همیشه در حاشیه بودند و کم‌تر پیش می‌اومد راجع به چیزی نظر بدن. وقتی او فوت کرد هیچ‌کدام از فرزندهاش که دنباله‌رو او بودند دیگه همدیگه رو قبول نداشتند و یک‌دفعه همه چیز عوض شد.» در حقیقت، فیلم‌ساز در این بخش که به عنوانِ فیلم نیز اشاره‌ی مستقیم دارد به صورت تلویحی، ریشه‌ی تمام اختلافات را سفر ابدیِ «خان» می‌بیند که حالا دیگر سال‌هاست «خوان» بستگانِ مادری‌اش را تنها گذاشته و رفته است. شخصیتی که در همان معدود تصویرهای خانوادگی و به‌جامانده از او نیز ثابت می‌کند نمادی از دوران پدرسالاری در گذشته‌های دور بوده است. این در حالی است که به شهادت خودِ فیلم، آن‌چه بیش از هر عامل دیگری (رعایت سن و احترام متقابل مثلاً) بین برادرها و تک‌خواهرِ آن‌ها فاصله انداخته، مسائل مالی و مادی است. نکته‌ای که در سکانسی از فیلم، دو برادر بزرگ‌تر (اسکندر و رضا) را وامی‌دارد تا بدون توجه به حرمت مادر و پیکر کم‌جان و بی‌رمق او از هم خرده بگیرند و به هم بتازند.

نکته‌ی قابل ذکر بعدی، توجه فیلم‌ساز به زمان وقوع چنین ماجرایی است که از طریق باند صوتی فیلم و اشاره‌ی مستقیم به مسائل سیاسیِ روز میسر شده است. مسائلی نظیر اشاره به «پرداخت یارانه به حساب سرپرستان خانوار» و «روند روبه‌رشد مذاکرات هسته‌ای» (در دوران پیشابرجام) که نشان از نوعی پیش‌گویی و امیدواری (البته بی‌‌حاصل) فیلم‌ساز برای دست یافتن به نتیجه‌ا‌ی مسالمت‌آمیز (در خانه به عنوان سمبل جامعه و در خارج از کشور برای رسیدن به توافق کامل و دائم هسته‌ای) دارد؛ نتیجه‌ای که خبرنگار واحد مرکزی خبر نیز در گزارش خود به صورت تلویحی بر آن صحه می‌گذارد: «حضور آن‌ها به معنی تفاهم یا توافق نیست. تفاهم یا توافق، زمانی میسر خواهد شد که همه‌ی طرف‌های گفت‌وگو اراده‌ی سیاسی داشته باشند.» (نقل از مضمون).

از این نظر می‌توان گفت تلخ‌ترین سکانس خوانِ بی‌خان در پایانِ البته قابل پیش‌بینی آن رقم خورده است؛ جایی در میانه‌ی خاک‌سپاری مادربزرگ که فرزندان او شاید برای آخرین بار دور هم جمع شده باشند و مادر در همان نیمه‌ی نخست فیلم، نتیجه‌ی آن را پیش‌بینی کرده است: «ما فقط یک بار دیگه کنار هم قرار خواهیم گرفت؛ و اون، زمانیه که مادر فوت کنه.» این‌، مهم‌ترین طنینی است که در انتهای فیلم، بر ذهن تماشاگر سنگینی می‌کند. طنینی به وسعت جاده‌ی زندگی.

کانال تلگرام ماهنامه سینمایی فیلم:

https://telegram.me/filmmagazine

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: