سینمای ایران » چشم‌انداز1399/07/05


به یاد مسعود مهرابی

یادگاری همیشه عزیز

بهرام پاکزاد

حی و حاضر... کدام انسانی است که گاهی تلخ نباشد... کدام انسانی است که در شرایط خشک بودن قرار نگیرد. خود خواسته نبود. شرایط و آدم‌ها وادارمان می‌کنند خشک باشیم! زبان طنزش بی‌نظیر بود. می‌گفت در لفافه، که تعدیل کند آن را. مؤدب بود. در اوقات بحرانی کلمات را می‌جوید و بعد ادا می‌کرد تا مبادا این حس در ذهن تو به برداشتی غیر خطور نکند... رک می‌گفت. چون هم تو برایش مهم بودی و هم مجله... روزی در گلایه‌ی این که چرا به خودԪ مرخصی نمی‌دهی، گفت نمی‌شود. هر کس جایی از کار این مجله را باید به سرانجام برساند... چند روزی نبودم و روی جلد مجله یک عکس شش در چهار از یک نام پرآوازه‌ی سینمایی آورده شده بود! مجله‌ی فیلم است این مجله. بارها مرده و دوباره زنده شده. صاحԨ شخصیتی است که در چشم خواننده‌اش، روی جلدش شناسنامه‌اش حساب می‌شود. نه من بر می‌تابم و نه ارزش آن نام پرآوازه، در تاریخ سینمای ما شش در چهار است...!

چند روزی قبل از سفر نابه‌نگامش، هنرمند کاریکاتوریست و انیمیشن‌سازی پیام داد که باورم نمی‌کنم آقای مهرابی به صفحه‌ام در اینستاگرام آمده و تشویق و توصیه‌ام کرده است!! بی آن که مرا بشناسد... بعداً پیام داد و گفت انگاری فقط می‌خواست یک یادگار برایم جا بگذارد، درباره‌ی کارهایم بنویسد و به سفری ابدی برود... یادگاری که برایم همیشه عزیز می‌ماند... او از دید݆ استعدادها لذت می‌برد. از ذوق‌هایی که از قلم برمی‌خاست... کنارش که می‌نشستم هر کسی وارد می‌شد و درباره‌ی مطلبی می‌گفت، با خروجش از دفتر می‌گفت شناختی؟ می‌گفتم نه!... فلانی است، استعداد فوق‌العاده‌ای دܧرد. قلمش بی‌همتاست... این جوان‌ها آینده‌ی فرهنگی ما هستند و این مجله... مجله را به راستی بیش از هر چیز دوست داشت. ماندگاری‌اش را تلاش همگان می‌دانست. از نویسندگان و مخاطبان مجله به نیکی یاد می‌کرد و می‌گفت لازم و ملزم همدیگریم.

هر بار آمدم مقصد و مقصودم مجله فیلم بود و یارانش... همیشه از سر کوچه‌ی سام زنگ می‌زدم به او و به احوال‌پرسی و می‌گفت: چرا یه سر پا نمیشی بیایی؟ می‌گفتم: چای هم دارید؟! می‌گفت: چای هم داریم، پاشو بیا. تو دلت تنگ نمی‌شه، ما دلمون تنگت می‌شه. تماس را قطع می‌کردم و می‌رفتم به دفتر مجله. وارد که می‌شدم عین همه‌ی این سالیان عزیز دستم را عین دانش‌آموزی که برای ورود به کلاس از معلمش اجازه می‌گرفت بالا می‌بردم. نگاهی از بالای عینکی که روی میانه‌ی بینی‌اش بود به من می‌انداخت و سری تکان می‌داد که بیا تو با این سورپرایز کردنت! اما این شیوه همیشه موفق نبود! یک بار وقتی تماس گرفتم و گفتم: سلام، گفت: کجایی؟ گفتم: تو خیابون دنبال کار و زندگی. گفت: بیا بالا!! این صدای بوق مال ماشین‌های این طرفه!! بعد از چاق‌سلامتی می‌گفتم: بروم بالا سلامی کنم به هوشنگ و عباس و آقای محمدیان... می‌گفت: پایین برو... بالا پشت بومه، آن‌جا کسی نیست!! آخرین دیدار حضوری قبل از خЧنه‌نشینی اجباری‌اش، موقع خداحافظی که از دفتر بیرون می‌رفتم برگشتم تا دوباره ببینمش. با لبخندی گفت بدرود!... همیشه به امید دیدار می‌گفت! دلم بی‌هوا لرزید.... دوباره که به کوچه‌ی سام برسم بی هیچ تماسی به دفتر مجله می‌روم وȠاز همان‌جا رو به اتاقش دستم را به علامت اجازه بالا می‌برم... می‌دانم می‌بیند و اجازه می‌دهد که داخل بشوم.

کانال تلگرام ماهنامه سینمایی فیلم:

https://telegram.me/filmmagazine

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: