سینمای جهان » چشم‌انداز1393/12/27


تجليل از هنر ناب

گزارشی از هشتادوهفتمین مراسم اسکار

کیومرث وجدانی

 

سال 2014 برای آکادمی علوم و هنرهای سینمایی سال پرباری بود. از این رو می‌توان گفت که رقابت بین نامزدهای هر رشته، به‌خصوص بهترین فیلم، رقابت نزدیکی بود و همین موضوع پیش‌بینی‌ها را دشوارتر می‌کرد. این رویداد سینمایی طبق معمول با بخش فرش قرمز آغاز شد که در آن ستاره‌ها و چهره‌های مشهور در فریباترین شکل ممکن راهی سالن «دالبی تیه‌تر» می‌شوند. از آن‌جایی که علاقه‌ی خاصی به مد ندارم هیچ‌یک از لباس‌ها و جواهرها نظرم را جلب نمی‌کند. تنها موضوع غیرمعمولی که نظرم را جلب کرد کلاه سیاه جی. کی. سیمونز بود که با لباس‌هایش جور شده بود. تا جایی که به خاطر می‌آورم هرگز مردی روی فرش قرمز کلاه به سر نداشته است.
مجری برنامه نیل پاتریک هریس بود. بازیگر شخصیتی که در دختری که رفت (دیوید فینچر) به طرز بی‌رحمانه‌ای توسط رزاموند پایک - که نامزد جایزه اسکار هم شده - کشته می‌شود. هریس، کمدین، خواننده و تردست هم هست. او شعبده‌بازی به سبک هودینی هم انجام داد و پیش‌بینی‌هایش از وقایع مراسم را در صندوق شیشه‌ای کنار سالن قرار داد تا در اواخر برنامه از آن رونمایی کند. به نظر من که اصلاً ایده بامزه و جالبی نبود. هریس با این‌که اولین مجری‌گریش در اسکار را تجربه می‌کرد ولی پیش از این ترانه‌هایی را در مراسم اسکار اجرا کرده بود. بنابراین با فضا کاملاً ناآشنا نبود. اجرای موزیکال او در ابتدای مراسم لذت‌بخش و تماشایی بود. البته در طول مراسم شوخی‌هایی هم از او سر زد که حاکی از بدسلیقگی او بودند، از جمله حضور با لباس زیر، روی صحنه به تقلید از مایکل کیتن در بردمن. به‌علاوه برخی از شوخی‌های او باعث آزردگی بعضی از حاضران شد.
طبق معمول مراسم لحظه‌های به‌یادماندنی داشت. پاتریشا آرکت در جریان نطق اسکارش از فرصت استفاده کرد تا اظهار نظر فمینیستی درباره حقوق و دستمزد برابر زنان را مطرح کند و مورد تشویق پرشور زنان حاضر در مراسم قرار بگیرد. مریل استریپ در ردیف جلو حسابی هیجان‌زده شد. اجرای ترانه‌ی «افتخار» (برنده بهترین ترانه برای فیلم سلما) تماشاگران را حسابی دستخوش احساسات کرد به‌خصوص دیوید آیلائو و کریس پاین که اشک‌های‌شان جاری شده بود. لیدی گاگا به عنوان ادای احترام به جولی اندروز ترکیبی از ترانه‌های او در آوای موسیقی را اجرا کرد. اما موضوع شگفت‌انگیز ظاهر لیدی گاگا روی صحنه بود که یک تحول چشم‌گیر را نشان می‌داد. او با لباس رسمی سفیدرنگ زیبایش، و آن آرایش و مدل موها مثل زن‌های باکلاس و اشرافی شده بود (حتی با وجود خال‌کوبی‌های بزرگی که روی بازوهایش دیده می‌شد). هدف از این اجرا فراهم کردن مقدمه‌ی حضور جولی اندروز روی صحنه بود. اندروز با وجود سن بالایش هم‌چنان زیبا و جذاب است. واقعاً سخت است که باور کنیم پنجاه سال از زمان اولین تماشای آوای موسیقی و دل بستن به اندروز در آن فیلم می‌گذرد. دیدن او روی صحنه برای من لحظه‌ی نوستالژیکی بود. اما بزرگ‌ترین لحظه‌ی نوستالژیک من جایی بود که مورین اوهارا اسکار افتخاری یک عمر فعالیت در عرصه‌ی سینما را دریافت کرد. او در 94سالگی روی ویلچر و با چهره‌ای پرچین‌وچروک، هنوز نشانه‌هایی از اوهارایی داشت که در ذهن داریم. دیدن او در این روزگار و به خاطر آوردنش تأییدی بود بر این باورم که ستاره‌های بزرگ شاید پیر شوند ولی هرگز نمی‌میرند.

بهترین فیلم: بردمن
فیلم تصویری از دنیای نابه‌سامان مردی بحران‌زده‌ای است که می‌کوشد به دستاوردی هنری برسد و مورد تأیید و قدردانی قرار بگیرد. سردرگمی و آشفتگی ذهنی او تحت تأثیر و فشار دو نیروی مخالف است: هدف‌های خودآگاهانه و خواسته‌های ناخودآگاهانه‌اش. فیلم ما را به سفر ذهنی او میان واقعیت و فانتزی، رؤیا و خاطره، گذشته و حال می‌برد و همه‌ی این‌ها در محدوده‌ی تئاتری در برادوی روی می‌دهد.

درباره سایر نامزدها:
پسر بودن
: تلاشی شگفت‌انگیز و به‌یادماندنی در جهان فیلم‌سازی؛ داستان رشد پسری از شش‌سالگی تا هجده‌سالگی در دستان ساعی ریچارد لینکلیتر و گروه بازیگران متعهدش که مرزهای رئالیسم را در سینما به گونه و تا جایی وسعت بخشیده‌اند که پیش از این تجربه نشده بود. با وجود وقفه‌های طولانی در جریان تولید فیلم، محصول نهایی اثری یک‌دست و منسجم است.
هتل بزرگ بوداپست: طنز زیرکانه و خشک وس اندرسن در موقعیتی ابسورد و در حد اعلایش در هجویه‌ای با ضرباهنگ سریع و شخصیت‌هایی کاریکاتورگونه، فانتزی رنگارنگی را شکل داده که از لحاظ بصری کاملاً غنی است. لحظه لحظه‌ی فیلم از ابتدا تا انتها لذت‌بخش است.
بازی تقلید: فیلمی درباره شکستن کد انیگمای آلمان‌ها در طول جنگ توسط آلن تورینگ و گروهش. شکستن کد عنصر تعلیق‌آمیز این درام پیرامون زندگی شخصی تورینگ و سرنوشت تراژیکش است. پیرنگ سه بازه‌ی زمانی از زندگی این شخصیت را به تصویر می‌کشد: دوران مدرسه، فعالیت‌های دوران جنگ و تحقیقات پلیس و محکومیت بعد از جنگ. مورتن تیلدم (کارگردان) در این زمان‌ها رفت‌وآمد می‌کند تا درام قدرتمندش را با بازی درخشان بندیکت کامبربچ خلق کند.
سلما: فیلم درباره پیروزی بزرگ مارتین لوتر کینگ در کسب حق رأی برای سیاه‌پوستان در طول حضورش در شهر سلمای آلاباما است. فیلم با تکیه بر اسناد معتبر و دقیق رویدادها و شخصیت‌های متنوعی را از این دوره تاریخی به تصویر می‌کشد. کارگردان اِیوا دوورنی کاملاً با شور و احساس با سوژه و موضوع فیلمش برخورد کرده است. راهپیمایی نهایی از سلما تا مونتگمری از زیبایی بصری ویژه‌ای برخوردار است و دیوید آیلائو در نقش لوتر کینگ تماشایی است.
تئوری همه چیز: جیمز مارش براي فيلم جديدش سراغ زندگي استيون هاوكينگ رفته و پروژه‌ي جاه‌طلبانه‌اي را به سرانجام رسانده است. فيلم بيش‌تر به بيماري عصب‌شناختي اين شخصيت و تأثيرش بر زندگي او با همسرش مي‌پردازد تا اين‌كه بر فعاليت‌هاي آكادميك هاوكينگ تأكيد كند. نتيجه چيزي جز يك ملودرام تمام‌عيار نيست كه فرصت درخشش را براي ادي ردمين فراهم كرده است.
تك‌تيرانداز آمريكايي: فيلم جديد كلينت ايستوود بر اساس داستان واقعي زندگي كريس كايل ساخته شده است؛ تك‌تيراندازي كه در جنگ عراق جان آمريكايي‌ها را با كشتن دشمنان (از جمله زنان و بچه‌ها) نجات مي‌دهد. با اين‌كه فيلم احساسات مبهم اين شخصيت را نشان مي‌دهد (كه تركيبي از احساس گناه و انجام وظيفه است) در پايان از او به عنوان يك قهرمان ملي ياد مي‌كند.

بهترين كارگردان: آلخاندرو گونزالس ايناريتو براي «بردمن»
ايناريتو با ميزانسن‌هاي سنجيده‌اش استفاده‌ي تمام‌عياري از برداشت‌هاي پيوسته و طولاني كرده است تا در هر لحظه معنا و احساس خاصي را خلق كند و به درام پيچيده‌اش عمق ببخشد. متأسفانه در رقابت نزديك سه فيلم بردمن، پسر بودن و هتل بزرگ بوداپست براي تصاحب جايزه كارگرداني فقط يكي بايد به عنوان برنده اعلام مي‌شد.

بهترين بازيگر مرد: ادي ردمين براي «تئوري همه چيز»
ردمين بر اساس يك شخصيت‌پردازي كاملاً سنجيده و دقيق، تصوير متقاعدكننده‌اي از هاوكينگ ارائه داده است. اما دستاورد مهم‌تر او تصوير باليني است كه از بيماري عصب‌شناختي هاوكينگ و جزييات زوال فيزيكي تدريجي او در هر مرحله از بيماري ترسيم كرده است.
مايكل كيتن با حضور به‌شدت طبيعي در مقابل دوربين به شخصيتش با گستره‌اي از احساسات متنوع، در هر لحظه از فيلم جان بخشيده است. بازي قوي بنديكت كامبربچ در ارائه‌ي پيچيدگي‌ها و عمق شخصيت تورينگ در قلب درام بازي تقليد جاي گرفته است؛ و تصوير استيو كارل از جان دو پونت، يك ميليونر سنگ‌دل، خودمحور و از لحاظ رواني متزلزل است در فاكس‌كچر/ شكارچي روباه.

بهترين بازيگر زن: جولين مور براي «هم‌چنان آليس»
مور در نقش زني كه از آلزايمر رنج مي‌برد و با اضطراب از دست دادن تدريجي گران‌بهاترين دارايي‌هايش - حافظه و هوشش - كلنجار مي‌رود، بازي تكان‌دهنده‌اي كرده است.
ماريون كوتيار از شمايل ستاره‌وارش فاصله گرفته تا در قالب يك كارگر عادي قرار گيرد كه با نگراني از دست دادن كارش آشفته مي‌شود و پيكار دليرانه‌اي را براي به دست آوردن دوباره‌ي شغلش آغاز مي‌كند. ريس ويترزپون احساسات مختلفي را به ما منتقل مي‌كند تا از رنج و عذاب فيزيكي و روحي شخصيتش در مبارزه و چالش پياده‌روي طولاني كه در پيش گرفته آگاه شويم. بازي حساب‌شده‌ي مبهم رزاموند پايك كه مثل يك تيغ دولبه است براي درام دختري كه رفت و پيچش پيرنگ آن حياتي بوده است.

بهترين بازيگر مرد مكمل: جي. كي. سيمونز براي «تازيانه»/ «ويپلش»
سيمونز از طنز خشك نقش‌هاي كمدي‌اش دست كشيده تا در قالب يك معلم موسيقي كمال‌گراي بي‌رحم و ساديستي ظاهر شود. از اين رو كوچك‌ترين حركت او ترس و دلهره را به جان ما مي‌اندازد. بازي او هيجان‌انگيز و شوك‌آور است. مارك رافلو با بازي‌اي كه از لحاظ احساسي تعديل شده، شخصيت عاقل، آرام و حمايتگري را ترسيم كرده است كه همواره از برادر كوچك‌ترش پشتيباني مي‌كند. ادوارد نورتن هم با ابراز خودجوش و ناگهاني احساسات شخصيتش به‌شايستگي در شمايل يك بازيگر متد قرار گرفته است.

بهترين بازيگر زن مكمل: پاتريشا آركت براي «پسر بودن»
بازي مجاب‌كننده‌اي از آركت در نقش زني كه بايد با سختي‌هاي زندگي‌اش كنار بيايد و دو فرزندش را بزرگ كند. او براي ارائه يك بازي واقع‌گرايانه از همه‌ي شور و احساسي كه در اختيار داشته بهره برده است. خاطره‌انگيزترين لحظه‌هاي بازي او جايي است كه پسرش مي‌خواهد خانه را به قصد اقامت در دانشگاه ترك كند و او جمله‌هاي غم‌انگيزي را به بهترين شكل ممكن به زبان مي‌آورد. بازي چشم‌گير و درخور توجه مريل استريپ مسحوركننده است. اِما استون بازي پخته‌اي در نقش يك دختر جوان دارد كه ذاتاً سركش است، در حد خودش عاقل است و احساسات ضدونقيضي نسبت به پدرش دارد.

بهترين فيلم‌نامه اريژينال: بردمن
سوژه‌ي نامتعارف، شخصيت‌هاي جذاب با ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد و ديالوگ‌هاي شوخ‌طبعانه، شالوده‌ي خوبي را براي ايناريتو تأمين كرده‌اند كه خودش نويسنده‌ي اصلي فيلم‌نامه است.

بهترين فيلم‌نامه اقتباسي: بازي تقليد
گراهام مور در اقتباس از كتاب آلن تورينگ: انيگما نوشته‌ي اندرو هاجز آن را به يك فرم سينمايي مجاب‌كننده تبديل كرده است كه در آن روايت در سه برهه‌ي زماني رفت‌وبرگشت مي‌كند و توازن مناسبي ميان تريلر و درام به وجود آمده است.

بهترين فيلم خارجي‌زبان: ايدا
داستان تكان‌دهنده‌ي دختر جواني كه قبل از اداي سوگند براي راهبه شدن، مي‌فهمد كه يهودي است و خانواده‌اش به دست آلمان‌ها در زمان اشغال لهستان در جنگ جهاني دوم قتل‌عام شده‌اند. فيلم داستان جست‌وجوي هويت است. سفر خوديابي در پهنه‌ي لهستان، از صومعه به شهر و در نهايت به جنگل كه مدفن خانواده‌اش است و ايدا با حقيقت گذشته‌اش روبه‌رو مي‌شود. پاول پاوليكوفسكي در احساسات عميق و پيچيده‌ي شخصيت اصلي فيلمش كاوش مي‌كند و دنياي سياه‌وسفيد زيبايي را به تصوير مي‌كشد. لوياتان جدي‌ترين رقيب ايدا و فيلم محبوب خيلي‌ها بود. يك درام قوي و پرمايه كه تراژدي مردي را ترسيم مي‌كند كه زندگي‌اش با بي‌عدالتي و قدرت مقام‌هاي دولتي فاسد تباه مي‌شود. فيلم فضاي سرد و غم‌زده يك منطقه‌ي روستايي را در آب‌وهوايي دارد كه به اندازه‌ي قلب عاملان بي‌عدالتي سرد و يخ‌زده است.

بهترين مستند بلند: شهروند چهار
يكي از جنجالي‌ترين فيلم‌هايي كه در سال‌هاي اخير ساخته شده است. سازمان امنيت ملي آمريكا در واكنش به حادثه‌ي يازده سپتامبر و براي كنترل تروريسم در آمريكا، تجسس گسترده و افراطي را شروع مي‌كند و همه‌ي تلفن‌ها و كامپيوترها را زير نظر مي‌گيرد. ادوارد اسنودن كه عضوي از سيا بوده اين كار را مخالف اصول دموكراسي و تعدي به حريم خصوصي افراد مي‌بيند و به اين باور مي‌رسد كه عموم مردم بايد از اين موضوع مطلع شوند. او با لورا پويتراس فيلم‌ساز (كه نام مستعار شهروند چهار را دارد) تماس مي‌گيرد تا اطلاعاتش را در اختيار او قرار دهد. در مجموعه‌اي از مصاحبه‌ها ميان اسنودن و پويتراس در اتاق هتلي در هونگ‌كونگ، اطلاعات زيادي درباره موضوع‌هايي برملا مي‌شود كه از نگاه دولت آمريكا بحث امنيت ملي است. نظرهاي مختلفي درباره درست يا نادرست بودن كار اسنودن وجود دارد و بسته به نگاه هر فرد او مي‌تواند قهرمان يا خائن باشد. اما اين مسلم است كه او كار و زندگي‌اش را فداي آن‌چه كرده است كه به آن باور دارد.
يافتن ويوين مِيِر مستند جذابي است درباره عكاس نابغه‌اي كه از مردم عادي در شرايط زندگي روزمره عكس مي‌گيرد. او در طول زندگي‌اش گمنام باقي ماند چون هرگز عكس‌هايش را به كسي نشان نمي‌داد. بعد از مرگش بود كه عكس‌هاي او تصادفاً توسط فردي كشف شدند؛ و حالا عكس‌هاي او در نمايشگاه‌هاي مختلفي در سراسر جهان به نمايش درآمده‌اند و او را به شهرت رسانده‌اند.

ساير جوايز:
امانوئل لوبزكي براي بردمن برنده جايزه بهترين فيلم‌برداري شد. كار دقيق و وسواسي او نقش مهم و حياتي را براي برداشت‌هاي طولاني و پيوسته‌ي ايناريتو بازي كرده است.
موسيقي متن سرخوشانه و لذت‌بخش الكساندر دسپلات نقش چشم‌گيري در خلق فضاي فانتزي هتل بزرگ بوداپست ايفا كرده است. البته موسيقي متن محبوب من، اثر هانس زيمر در ميان‌ستاره‌اي است.
اسكار بهترين طراحي صحنه هم به هتل بزرگ بوداپست رسيد تا از خلق چنين فضاي فانتزي و رنگارنگي هم به‌درستي تجليل شده باشد. برنده جايزه بهترين چهره‌پردازي و مدل مو هم فيلم اندرسن بود. فقط كافي است چگونگي تبديل تيلدا سوينتن به يك پيرزن نودساله را به خاطر بياوريد (البته اگر اسكار به فاكس‌كچر هم مي‌رسيد به همين اندازه خوش‌حال مي‌شدم. آن هم فقط به خاطر بيني پروستتيك استيو كارل؛ اين وسط گوش‌هاي چانينگ تاتم كشتي‌گير هم حكم انعام را دارند!).

جمع‌بندي
مثل هر سال و هر تماشاگر ديگري، از بعضي جايزه‌ها راضي بودم و از برخي نااميد شدم كه همه‌اش به تداخل نظرم با رأي‌دهندگان آكادمي برمي‌گردد. خوش‌حال شدم كه بردمن اسكار بهترين فيلم را كسب كرد چون خودم را براي اين آماده كرده بودم كه جايزه به فيلمي برسد كه موضوع اجتماعي مهمي داشته باشد مثل تئوري همه چيز يا تك‌تيرانداز آمريكايي (همان طور كه سال گذشته دوازده سال بردگي به جاي جاذبه انتخاب شد). اما امسال آكادمي به سينماي ناب و يك اثر هنري حقيقي رأي داد.
انتخاب ميان ايدا و لوياتان براي اسكار بهترين فيلم خارجي‌زبان دشوار بود چون هر دو فيلم بسيار محبوب هستند. اما من اگر مجبور به انتخاب مي‌شدم همين ايدا را به دلايلي كه ذكرش رفت برمي‌گزيدم.
ادي ردمين و جولين مور بازي‌هاي درخشاني را در قالب شخصيت‌هايي ارائه دادند كه با بيماري‌هاي پيش‌رونده‌شان دست‌وپنجه نرم مي‌كنند. اما در عين حال، اين قانون نانوشته را تأييد مي‌كند كه بازي در چنين نقش‌هايي سمپاتي تماشاگران را به همراه مي‌آورد و شانس تصاحب اسكار را بالا مي‌برد. در رشته‌ي بهترين بازيگر مرد انتخاب من مايكل كيتن بود. البته بنديكت كامبربچ را هم در بازي تقليد خيلي دوست دارم. جالب بود كه ضعيف‌ترين نامزد اين بخش برادلي كوپر بود كه نقش اصلي تك‌تيرانداز آمريكايي را بازي كرده است. بازي او اصلاً در حد و اندازه‌ي هنرنمايي‌اش در كتابچه‌ي راهنماي خوش‌بيني يا گوش‌بري آمريكايي نيست. در واقع فكر مي‌كنم برخي ديگر بودند كه به‌راحتي مي‌توانستند جاي‌گزين او شوند از جمله ديويد آيلائو براي سلما، رالف فاينس براي هتل بزرگ بوداپست و جيك جيلنهال براي شبگرد.
در بين بهترين بازيگران زن، انتخاب من ماريون كوتيار براي دو روز، يك شب بود. البته بازي ريس ويترزپون در وحشي هم مرا تحت تأثير قرار داد. از سوي ديگر، نامزدي فيليسيتي جونز غافل‌گيرم كرد. به‌راحتي مي‌توانم بازي‌هاي بهتري را نام ببرم كه مي‌توانستند جاي‌گزين او در اين رشته شوند؛ در صدر فهرست جنيفر آنيستن قرار دارد كه بازي فوق‌العاده و غيرمنتظره‌اي را در كيك ارائه داد، يا جنيفر لارنس در سرينا كه بازي‌اش از بازي‌هاي تحسين‌شده‌اش در كتابچه‌ي راهنماي خوش‌بيني (كه براي آن برنده اسكار شد) يا استخوان زمستاني هم بهتر است!
ر كل سه فيلم برنده چند جايزه اسكار شدند و بردمن (برنده چهار جايزه مهم: بهترين فيلم، كارگرداني، فيلم‌نامه اريژينال و فيلم‌برداري) و هتل بزرگ بوداپست (طراحي صحنه، چهره‌پردازي و مدل مو، طراحي لباس و موسيقي متن كه اين جايزه‌ها گوياي سبك متفاوت و درجه يك فيلم هستند) چهار اسكاري شدند. تازيانه/ ويپلش سه جايزه را براي بهترين بازيگر مرد مكمل، تدوين و ميكس صدا به خانه برد.
به گونه‌اي طعنه‌آميز پسر بودن فقط يك اسكار (بازيگر زن مكمل) دريافت كرد. اين موضوع يك بار ديگر نشان داد كه رابطه‌ي مستقيمي ميان ارزش يك فيلم و جايزه‌هايي كه به دست مي‌آورد وجود ندارد. اصلاً مهم نيست كه پسر بودن چه جايزه‌هايي را برده يا نبرده است، يا در مقايسه با ديگر فيلم‌ها بهتر است يا بدتر. اين مهم است كه فيلم با شيوه‌ي نامعمول توليدش و نتيجه‌اي كه از آن حاصل شده، جايگاه منحصربه‌فرد و يگانه‌اي در تاريخ فيلم‌‌سازي به دست آورده است.

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


اس ام اس


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: