سینمای جهان » چشم‌انداز1396/07/19


قصه‌ی عشق

نگاهی به سریال موفق «قصه‌ی ندیمه»

علیرضا حسن‌خانی

 

قصه‌ی ندیمه / The Handmaid's Tale
خالق و نویسنده‌ی اصلی: بروس میلر، سایر نویسندگان اصلی: مارگارت اتوود، نینا فیوره و جان هِرِرا، پرکارترین کارگردانان: مایک بارکر و رید مورانو (هر کدام سه قسمت)، بازیگران: الیزابت ماس (جون آزبورن)، مکس مینگلا (نیک بِلین)، جوزف فاینس (فرد واترفورد) و... محصول ۲۰۱۷ کانادا.
در آینده‌ای دیستوپیایی زنی مجبور می‌شود در خدمت یک حکومت دیکتاتوری بنیادگرا قرار بگیرد.

سرگذشت عشق با امید و رهایی

دیرزمانی نیست که کمپانی «هولو» کارش را در زمینه تولیدهای تلویزیونی آغاز کرده و به کمک آثاری باکیفیت اعتماد مخاطبان را جلب کرده است. «هولو» نیز مانند «نتفلیکس» محصولات خود را به صورت اینترنتی عرضه می‌کند و شاید هنوز مسیر طولانی‌ای در پیش داشته باشد تا بتواند جایگاهی همانند شبکه‌ی «نتفلیکس» کسب کند اما به مدد تولیدهایی مثل ۶۳.۱۱.۲۲ (سریال کوتاهی که این کمپانی سال گذشته عرضه کرد و استقبال شایان توجهی از آن شد) دور نیست که شاهد یک رقیب جدی برای «نتفلیکس» باشیم.

«هولو» امسال هم توانست با تولید یک سریال ده‌قسمتی نبض مخاطبان تلویزیونی را برای مدتی در اختیار بگیرد. سریال قصه‌ی ندیمه که اقتباسی از داستانی به همین نام نوشته‌ی مارگارت اتوود است تولید مشترک «هولو» و «مترو گولدوین مِیِر تلویژن» از روز ۲۶ آوریل ۲۰۱۶ در دسترس عموم قرار گرفت. استقبال از این مجموعه نه‌فقط در عرصه‌ی عمومی بلکه در نگاه منتقدان هم تا جایی پیش رفت که این مجموعه توانست از سایت «متاکریتیک» نمره‌ی ۹۲ از ۱۰۰ را بر اساس 40 نقد کسب کند. علاوه بر این‌ها، قصه‌ی ندیمه توانست در شصت‌ونهمین دوره‌ی جوایز اِمی که همین دو هفته پیش برگزار شد، هشت جایزه‌ی امی و عنوان بهترین سریال درام را به خود اختصاص دهد.

فصل اول سریال کاملاً منطبق بر داستان اتوود است؛ یعنی از همان جایی آغاز می‌شود که در پی ترور رییس‌جمهور آمریکا و به گلوله بستن سناتورهای کنگره و نسبت دادن این جریان‌ها به بنیادگرایان مسلمان، وضعیت فوق‌العاده اعلام می‌شود. در ادامه انقلابی روی می‌دهد و یک دولت تمامیت‌خواه مسیحی با نام «گیلاد» روی کار می‌آید که سرنوشت ملت را تا حد کنترل ازدواج و طلاق شهروندان در اختیار می‌گیرد. تمام آن‌چه بروس میلر خالق سریال در این ده قسمت روایت می‌کند بازتاب متعهدانه و موبه‌موی رمان اتوود است. او حتی در رنگ لباسِ طبقاتِ اجتماعیِ زنانِ مجموعه، نیز به متن داستان وفادار است و سعی می‌کند تصاویر مجموعه با توصیف‌های نویسنده مطابقت عینی داشته باشد. هرچند این وفاداری افراطی و وسواس‌گونه به جذابیت مجموعه افزوده و بیننده را در دنبال کردن داستان کمک می‌کند اما از طرفی مخاطب را نگران فصول بعدی می‌کند. از آن‌جا که داستان سریال هم تقریباً همان جایی تمام می‌شود که قصه‌ی اتوود، مخاطب بر توانایی خالق سریال در ادامه دادن مجموعه در فصول بعدی با همان قدرت فصل اول بیمناک می‌شود چرا که کم‌تر خلاقیتی دال بر توانایی‌های درام‌پردازانه‌ی سازنده دیده است.
البته ناگفته نماند این نگرانی بیش‌تر شامل حال مخاطبانی می‌شود که داستان را خوانده و در فضای عینی آن زندگی کرده باشند.

با تمام این احوال در خصوص تجسم بخشیدن به تصورهای ذهنی خوانندگان داستان باید گفت که این مجموعه، کارگردانی ماهرانه‌ای دارد که توانسته است جوهر اختناق موجود در فضای داستان را به زبان تصویر ترجمه کند. استفاده از رنگ‌های سرد به‌ویژه آبی به عنوان تک‌رنگ قالب، بارزترین تمهید سازندگان برای خارج کردن احساس و القای حس نومیدی به شخصیت اصلی و متعاقب آن بیننده است. سکانس‌های متعدد داخلی در خانه‌هایی با دیوارهای تیره و قطور نه‌تنها به بیننده کمک می‌کنند تا درک عینی‌تری از محنت جون یا همان آف‌فِرِد داشته باشد بلکه مخاطب را هم همراه او زندانی خانه فرمانده واترفورد می‌کند. در چنین فضایی است که وجود آن پنجره‌ی غبارگرفته در اتاق جون با باریکه‌ی نوری که سعی می‌کند همیشه به داخل راه دهد نه‌تنها بیانی استعاری از روزنه‌ی امید نجات نهایی است بلکه تحمل آن زندان را برای شخصیت اصلی و ما راحت‌تر می‌کند.

بیرون از خانه/ زندان واترفورد هم اوضاع بهتر نیست. شمایل محزون و فلک‌زده‌ی شهر فقط ترجمان یک کشور تئوکراتیک نیست؛ در این شهر هم نشانه‌های آزاردهنده‌ی حضور نیروی متخاصم و کنترلگر با آن مفهوم رایج «برادر بزرگ» برآمده از داستان‌هایی مثل ۱۹۸۴ جرج اوروِل مشهود است و هم یکسانی و شهادت خلاقیتِ یک جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی کمونیستی (نگاه کنید به سردر فروشگاهی که اسم ندارد و فقط شکل است؛ و دنبال کنید تا محصولاتی که همه یک‌رنگ و یک‌شکل و یک‌قالب هستند تا اونیفورم‌های حال‌به‌هم‌زن تمام آدم‌های داستان)؛ با این تفاوت که در این‌جا نه‌تنها شاهد جامعه‌ی بی‌طبقه‌ای مطابق آرمان‌های مارکسیسم نیستیم بلکه اتفاقاً برعکس، جامعه‌ی «گیلاد» به‌شدت طبقه‌زده و چارچوب‌بندی شده است. در «گیلاد» این فقط زنان نیستند که به طبقات همسران (همسران فرمانده)، ندیمه‌ها (زنان بارور)، خاله‌ها (مسئولان کنترل و آموزش ندیمه‌ها) و مارتاها (زنان مسن نابارور که کارهای خانه را انجام می‌دهند) تقسیم‌بندی می‌شوند. در «گیلاد» مثل هر جامعه‌ی گرفتار در چنبره‌ی طبقات اجتماعی، هم اشراف وجود دارند، هم طبقه‌ی روحانیان مذهبی و هم فرودستان. با این تفاوت جزیی که در «گیلاد» طبقه‌ی اشراف شامل فرماندهان است و روحانیان مذهبی‌اش، نیروهای امنیتی‌ای هستند که تحت عنوان «چشم‌»ها بر اجرای قوانین و عدم تخطی از آن‌ها نظارت می‌کنند.

نکته‌ی جالب توجه قصه‌ی ندیمه همین فقدان طبقه‌ی روحانیت است. آن هم در حالی که همه در حال خواندن انجیل، آوردن نکته‌هایی از کتب مقدس و ارائه‌ی اطلاعات مذهبی هستند. آن‌ها حتی در محاوره‌های روزمره‌شان هم به ادبیات مذهبی سخن می‌گویند. در تعاریف اولیه از فضای داستان گفتیم که قصه‌ی ندیمه داستانی پادآرمانی است که در فضایی مذهبی و تحت سیطره‌ی یک حکومت تمامیت‌خواه مسیحی اداره می‌شود. با این حال جریان مذهب بیش از آن‌که در خدمت نزدیک کردن رابطه‌ی انسان و خدای خویش باشد درگیر وضع قوانینی است که بیش‌تر صورت دارند تا سیرت. جامعه‌ی «گیلاد» هم مثل داعش بیش‌تر در پی زیر یوغ درآوردن مردم از طریق قوانین افراطی است تا کمک به ایجاد رابطه‌ای عرفانی و الهی. از این روست که حکومت «گیلاد» هم مثل هر حکومت افراطی و تمامیت‌خواه دیگری بیش‌تر نیازمند نیروی نظامی است تا پدران معنوی و انسان‌های مخلص. چنین است که بروس میلر سعی می‌کند در هر قابی که کارگردان‌های مجموعه در نماهای خارجی می‌بندند حداقل یک نیروی نظامی مسلح به چشم بخورد و البته این حضور رعب‌آور را به کمک خودروهای بزرگ سیاه، جسد‌های آویزان از دیوار در حال تاب خوردن و ترس از ناکجاآباد مخوفی به اسم «مستعمره» دوام بیش‌تری می‌بخشد.

قصه‌ی ندیمه فقط داستان بهره‌کشی جنسی از زنی بارور در آخرالزمان نیست. تولد یک کودک به عنوان شیرین‌ترین اتفاق زندگی بشری، هدف غایی تمام طرف‌های درگیر ماجراست. حتی در دوران پیش از قدرت‌گیری «گیلاد» هم تولد بچه اتفاقی نادر، بسیار خجسته و شادی‌بخش است. بچه‌ها به عنوان نشانه‌ی صداقت و شادی راستین، نیروی انرژی‌بخش زندگی بشرند و فقدان‌شان باعث خمودگی و دلمردگی است. پس باید برای تولد و بقای‌شان از هیچ کوششی فروگذار نکرد. چه به شیوه‌ی فرزندان بشر اثر فوق‌العاده‌ی آلفونسو کوارون و چه به سیاق داستان قصه‌ی ندیمه. با این حال وقتی تلاش برای تولد یک مولود خجسته و شیرین به تلاش رقت‌انگیز و مکانیکی‌ای فاقد عشق و احساس به نام «مراسم» (چنان که در این مجموعه می‌بینیم) می‌انجامد پایان دردآور و پُررنجی مثل پایان جِنین خواهد داشت. جون برای فرار از همین پایان تلخ است که در جست‌و‌جوی عشق به بستر نیک می‌رود. جنین چون شهرزاد قصه‌گو با فرمانده فرد وقت می‌گذراند و او را آهسته‌آهسته عاشق خویش می‌کند؛ اما بهایی که او در این راه می‌پردازد گزاف‌تر از شهرزاد قصه‌گوست.

در پایان هم عشق تنها راه نجاتی است که دریچه‌ی امید و دروازه‌ی رهایی را به روی جنین می‌گشاید. پایان محتوم حکومتی که می‌خواست نهال امید را در دل مردم بخشکاند با باور کسی میسر می‌شود که مدام به‌سان آن جمله‌ی کنده‌شده در پستوی خانه تکرار می‌کند: «اجازه نده زمینت بزنن!» او شاید در ظاهر چون کالایی بی‌ارزش مایملک کسی باشد که آف‌فِرِد (به انگلیسی یعنی متعلق به فرد) خطابش کنند اما می‌بینیم نه‌تنها فرد را اسیر عشق خویش می‌کند بلکه خودش عاشق می‌شود، با نیروی مقاومت تماس برقرار می‌کند، دوست قدیمی‌اش را فراری می‌دهد و حتی نیروی حاکم هم به کمکش احتیاج پیدا می‌کند و از او برای نجات جنین و کودکش استمداد می‌طلبد.

کانال تلگرام ماهنامه سینمایی فیلم:

https://telegram.me/filmmagazine

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


اس ام اس


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: