سینمای جهان » نقد و بررسی1399/08/06


مردی که می‌خندد

همچون در یک آینه (88): نگاهی به بازی واکین فونیکس در جوکر

شاهپور عظیمی

 

شخصیت جوکر که یکی از سیاه‌ترین شخصیت‌های مصور شده در «مضحک قلمی‌ها» است همواره یکی از جذاب‌ترین‌ها نیز هست. او دشمن قسم خورده‌ی بتمن است و هدفی ندارد به جز از بین بردنش که شبیه دکتر موریارتی است که او هم دشمن خونی شرلوک هلمز بود. پنج نمونه‌ی مشخص از شخصیت جوکر در سینما سراغ داریم: سزار رومر در مجموعه‌ی تلویزیونی بتمن (۱۹۶۹) جک نیکلسن در بتمن (۱۹۸۹)، ‌هیث لجر در شوالیه‌ی تاریکی (۲۰۰۸)،‌ جرد لتو در جوخه‌ی انتحار (۲۰۱۶) واکین فونیکس در جوکر (۲۰۱۹) که این فیلم آخر در واقع ربط مستقیمی به شخصیت و دنیای بتمن ندارد. هرچند که برخی از عناصر این شخصیت را در خودش دارد اما به روزگار سپری‌شده‌ی مردی می‌پردازد که از هر سو درگیر است؛ چه با خودش و چه با دیگران. نیکلسن با آن خنده‌هایش، نمونه‌ی «سنتی» جوکر است. به همان بدی و شرارت و بی آن‌که از لحاظ شخصیت‌پردازی بتوانیم وجوه تازه و نادیده‌ای از وی را روی پرده‌ی سینما مشاهده کنیم. نولان جوکرش را یک گام پیش برد و او را به شخصیتی باهوشی بدل کرد که می‌توانست بتمن را تا سقوطش همراهی کند اما تاد فیلیپس تفسیر تازه‌ای از این شخصیت ارائه می‌کند که مهم‌ترینش آسیب‌پذیر بودن اوست. شخصیتی از همه جا رانده و مانده در گاتهام‌سیتی که کسی زبانش را نمی‌فهمد و حتی عشق را هم در خیالش به دست می‌آورد.

جوکر آرتور فلک با بازی فونیکس جان می‌گیرد و زنده می‌شود. فونیکس برای این نقش و شخصیت بیش از همه متکی به بازی با بدن است. او بر روی کنش‌های جسمی متمرکز می‌شود چون سینما با نمایش و تماشا است که معنا پیدا می‌کند. نگاه کنیم به تکان‌های زانوی آرتور وقتی با روان‌شناسش حرف می‌زند و سپس در خانه‌اش و در بیمارستان که سراغ مادرش رفته است. فونیکس در همان ابتدا بی‌قراری‌های آرتور را در قالب بدن او به نمایش می‌گذارد. نوع راه رفتنش که اندکی به یک سو متمایل می‌شود. حتی نوع دویدن او نشان از فردی دارد که طبیعی نیست. اما این وجه بیرونی و نمایش شخصیت است. فونیکس در مرحله‌ی بعد سراغ صورت و نگاه‌هایش می‌رود. هیث لجر در نمایش شخصیت جوکر به زبان متکی بود. طوری حرف می‌زد که مرعوب‌کننده باشد اما فونیکس این ارعاب را درونی کرده است. جوکر او وجه بیرونی چشمگیری برای ترساندن «دنیا» ندارد. از همان ابتدا که آن چند جوان آرتور را زیر بار کتک می‌گیرند، فونیکس تلاش می‌کند توازنی میان بدن و صورتش برقرار کند. آرتور از درد به خودش می‌پیچد و در همان حال می‌گرید. به تدریج که فیلم پیش می‌رود، فونیکس این را به یک میزانسن کلی برای ارائه‌ی شخصیت آرتور انتخاب می‌کند. نگاه کنیم به خشونت‌‌های فیزیکی او هنگام اخراج شدنش و در مترو که به آن سه نفر شلیک می‌کند. اما این حجم از خشونت از دل شخصیتی بیرون زده که به شدت آسیب‌پذیر نیز هست و فونیکس این بار از صورت، نگاه و خنده‌های هیستریک بهره می‌گیرد تا هر‌چه بیش‌تر ما را به این شخصیت نزدیک کند.

مرشد بارها و در نگاه به بازی بازیگران در یادداشت‌های گذشته به نوشتن شخصیت‌ها و اجرای آن اشاره شده و بار دیگر در بازی فونیکس، شاهد چنین تفاوتی هستیم. با هر متر و معیاری که نگاه کنیم، روی صحنه رفتن آرتور در آن کافه‌ی کوچک این‌گونه نوشته شده که آرتور جک گفتنش را شروع می‌کند اما خنده‌هایش به او مجال نمی‌دهند که به کارش ادامه بدهد. فونیکس این صحنه را به شکلی بازی می‌کند که در وهله‌ی نخست همه چیز بداهه به نظر می‌رسد. خصوصاً در جایی که دست‌هایش را از بالای ساعد جلوی صورتش می‌گیرد و وضعیت او به گونه‌ای است که انگار خودش را در آغوش گرفته و در همان حال می‌خندد و مکثی می‌کند و دوباره می‌خندد. یا صحنه‌ی مهم فیلم که آرتور به موری فرانکلین (رابرت دونیرو) شلیک می‌کند. اگر دقت کنیم، می‌بینیم که آرتور در ابتدا اعلام می‌کند که سیاسی نیست اما در ادامه به تدریج که خشمگین می‌شود و به یاد توماس وین (برت کالی) می‌افتد، شکل تدریجی خشم او به گونه‌ای اجرا می‌شود که ما در مقام تماشاگر گویی ناگهان تمام ماجرای او، توماس و مادرش را به یاد می‌آوریم. فونیکس در این صحنه دائماً بین تبسم کردن، آرام بودن و جدی بودن در نوسان است. او این هر سه حس را نه به ترتیب بلکه با به هم ریختن‌ آن‌ها و سپس ترکیب‌شان اجرا می‌کند و این باعث می‌شود که طغیان او در انتهای این صحنه قابل قبول از آب در بیاید. این یک درس بازیگری محسوب می‌شود. فونیکس در این بخش با ترکیب سه حس یاد شده به سنتز خشم و اغراق در حرکاتش می‌رسد و باور‌پذیر بودن این سنتز را به نمایش می‌گذارد.

جوکرفونیکس به عنوان بازیگری کارکشته، می‌داند در جاهایی که از صورت و نگاهش استفاده می‌کند و نماها نیز درشت هستند خطر گل‌درشت بودن بازی در کمین هر بازیگری هست. بنابراین او با استفاده از مکث و سپس تبسمی کوتاه و بیدرنگ با صورتی جدی سعی در به نمایش درآوردن احساسات آرتور در مواجهه - مثلاً - با روان‌پزشک ابتدای فیلم دارد. وقتی آرتور به روان‌پزشک می‌گوید که اصلاً به حرف‌هایش گوش نمی‌داده و همان سؤال‌های همیشگی را از او پرسیده، صورت فونیکس آمیزه‌ای از خشمی فروخورده و بی‌تفاوتی را همزمان نشان می‌دهد. فونیکس به دلیل چشمان نافذی که دارد، به خوبی در خاطرش هست که وقتی بنا است نگاهی نامتعارف و حتی اندکی ترسناک به مخاطبش بیندازد، لازم است کمی سرش را پایین بگیرد و به اصطلاح از زیر ابرو‌ها به روبه‌رویش نگاه کند. وقتی او این را با تبسمی نامحسوس ترکیب می‌کند، حس آرتور به عنوان فردی که دنیا با او سرناسازگاری داشته و اکنون فرصتی برایش فراهم شده تا انتقام بگیرد، منتقل می‌شود.

فونیکس که برادران و خواهرش بازیگر بوده و هستند (ریور فونیکس در جوانی درگذشت) به شهادت آثاری که بازی کرده از آن دست از بازیگران نیست که وجوه بیرونی بازیگری مانند شهرت یا پول برایش در درجه‌ی نخست قرار داشته باشند. دست‌کم دو نقش او در مرشد (۲۰۱۲) یا او (۲۰۱۳) نشان از چنین دیدگاهی دارند. نکته‌ی آخر این که نقش فردی کوئل در مرشد را  به نوعی می‌شود سیاه‌مشق بازی در نقش آرتور جوکر دانست. فردی به عنوان سرباز سابق نیروی دریایی، از همه جا رانده و از همه جا مانده مانند آرتور از درون و از بیرون شخصیتی ویرانگر است. همان زمان که مرشد را دیدم، این حجم از اغراق در بازی فونیکس به نظرم زیاد از حد می‌آمد. شاید اگر آن زمان می‌دانستم که فونیکس در آینده قرار است نقش و شخصیت آرتور فلک را بازی کند، درک بازی اغراق‌آمیزش در نقش فردی برایم پذیرفتنی‌تر بود.

کانال تلگرام ماهنامه سینمایی فیلم:

https://telegram.me/filmmagazine

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: