سینمای ایران » نقد و بررسی1392/04/27


عاشقانه‌های کلیشه‌ای

یادداشتی درباره‌ی فیلم «گلوگاه»

نیكان نصاریان

 

گلوگاه به داستانی متكی‌ست که دو نیمه دارد: نیمه­‌ای مستندوار، نیمه­‌ای عاشقانه. وقتی سراسر یك فیلم روایتی ساده و بدون پیچیدگی از زندگی و کار گروه خاصی از افراد است، فیلم‌ساز باید برای جبران خلأ گره­‌های داستانی عناصر مهم دیگری را در نظر داشته باشد. کارگرانی که شغل‌شان دکل­‌بندی است و در شهر گلوگاه زندگی می­‌کنند شاید به نظر کارگردان قشر خاصی باشند که تا به حال به آن‌ها توجه چندانی نشده است. اما این برای جذابیت بخشیدن به یک فیلم سینمایی کافی نیست. فیلمی که نه ستاره دارد و نه جذابیت­‌های بصری چندان و نه حتی مضمونی پرمحتوا و گیرا که بتوان بیننده را جذب داستان کرد تا از بعضی ضعف­‌ها چشم­‌پوشی شود.
دو داستان متفاوت فیلم از جایی به بعد ناگهان به هم مربوط می­‌شوند. اولین داستان، که نیمه‌ی اول فیلم را در بر می­‌گیرد به زندگی عمران می­‌پردازد که برای کسب تجربه از شهر به گلوگاه آمده و به‌صورت داوطلبانه همراه با یک گروه از دکل­‌بندان مشغول کار در این منطقه می­‌شود. ماجراهای ابتدای فیلم بیش‌تر درباره‌ی کم­‌تجربگی عمران است و رابطه‌ای که بین او به عنوان یک جوان شهری با اعضای این گروه برقرار می­‌شود. از اواسط داستان بدون هیچ مقدمه‌­ای ناگهان او عاشق مولود می­‌شود و به خواستگاری­اش می‌­رود که آغاز درگیری­‌هایش با سامان را شکل می­‌دهد. در حالی که از ابتدای داستان هیچ مقدمه‌­چینی مناسبی برای این موضوع شکل نگرفته و به همین دلیل است که با توجه به نقش کم‌رنگ شخصیت مولود به نظر می‌­رسد این کاراکتر در فیلم‌نامه خلق شده تا توجیه‌­کننده‌ی اتفاقات دیگر باشد. که مهم‌ترین­‌شان هم درگیری­‌های عمران و سامان است. به نظر می‌­رسد سوژه برای یک مستند مناسب­‌تر بوده است چون آن‌چه فیلم را از مستند بودن دور می­‌کند داستان عاشقانه­‌اش است در حالی که آن هم داستان چندان گیرایی نیست و اگر این ماجراهای عاشقانه را از فیلم حذف کنیم تنها شیوه‌ی زندگی و کار مردان گلوگاه باقی می­‌ماند. با گنجاندن این داستان فرعی در فیلم، مخاطب نمی‌داند کدام یک از این دو نیمه‌ی فیلم مقدمۀ دیگری است و کدام یک طرح اصلی فیلم بوده است.
از طرف دیگر فیلم در عین روایت داستان خودش می­‌خواهد گریزی به سایر مضامین هم داشته باشد مثلاً این‌که سال 85 این گروه به دکل‌­بندی در خط شلمچه مشغول شدند و این بهانه‌­ای است برای یادآوری سال­های جنگ اما این بخش هم با سایر عناصر فیلم بی­‌ارتباط است. مقدمه‌ی مناسب و جذاب فیلم می­‌توانست توجه مخاطب را از همان ابتدا جلب کند اما گلوگاه هم در آغاز و هم درپایان­‌بندی فیلم تا حدودی ضعیف است. فیلم با ریتم کندی شروع شده و زمان فیلم هم بیش‌تر صرف مسائل کم‌اهمیتی شده است ضمن این‌که کیفیت پایین صدا - که از اولین سکانس هم احساس می­‌شود- به فیلم لطمه می­‌زند. کارگردان پایان باز را برای داستانش درنظر داشته اما واقعیت این است که داستان مهم‌تر و اصلی مسئله‌ی محکومیت عمران است که با به هوش آمدن سامان دیگر تقصیری متوجه او نیست. اما کارگردان از این جهت پایان فیلم را باز در نظر گرفته که آیا سامان برای گرفتن انتقام به سراغ او می­آید یا نه؟ و بجز این مسئله تکلیف همۀ ماجراهای دیگر را حل کرده است. دلیل انتخاب چنین پایانی برای فیلم اگر این بوده که بیننده خودش برای پایان­بندی داستانی که دیده، تصمیم بگیرد چندان موفق نبوده است. چون برای این‌که ادامه‌ی داستان در ذهن مخاطب شکل بگیرد لازم است که کارگردان داستان را در نقطۀ تثبیت‌­شده‌­تری قرار دهد تا مخاطب لااقل بداند که در چه مورد باید تصمیم بگیرد.
داستان درگیری دو عاشق بر سر علاقه­‌شان به یک معشوق بارها و بارها در سینمای ما تکرار شده است و كارگردان برای روایت این الگوی تكراری، از شیوه‌های بدیع و تازه‌ای هم استفاده نكرده و اغلب نشانه‌ها و ابزارهای انتقال معنایی كه به كار گرفته كلیشه‌ای هستند. مثلاً در اولین سکانسی که مولود (لادن مستوفی) در حال فرش‌­بافی است و سامان (کامران تفتی) از دم در مغازه­‌شان رد می­‌شود به هم لبخند می­‌زنند و احساسی كه میان‌شان وجود دارد با تأكید به تصویر كشیده می‌شود. با تماشای این صحنه نه‌تنها هزاران پلان مشابه در ذهن مخاطب تداعی می­‌شود بلکه تا پایان ماجرا را هم به‌راحتی می‌­تواند حدس بزند. یا حتی در نیمه‌ی پایانی داستان در سکانس درگیری عمران (هادی دیباجی) و سامان کاملاً می­‌توان تشخیص داد که قرار است چه پیش بیاید. سامان در واقع نقش آن کاراکتر مظلومی را ایفا می­‌کند که به دنبال دردسر نیست اما به‌طور اتفاقی وارد کشمکش با همکارش می­‌شود. آن‌ها بر روی دکل با هم درگیر می­‌شوند و در نهایت سامان از دکل می­‌افتد. قرار است این سکانس نقطه‌ی تکان­دهنده‌ی فیلم باشد اما واقعیت این است که مخاطب کاملاً توقع چنین اتفاقی را دارد و این صحنه اصلاً برایش شوکه­‌کننده نیست.
نسخه‌ی نهایی گلوگاه که بر روی پرده می­‌بینیم سکانس­‌های قابل حذف زیادی دارد که به‌راحتی می‌­توان آن‌ها را نادیده گرفت و لطمه‌­ای هم به داستان اصلی وارد نمی­‌شود. اما نکته‌­ای که در پس این اتفاق می‌­توان حدس زد این است که معیری هم مانند برخی دیگر از کارگردان­‌ها گویا با این مشکل مواجه بوده است که در تدوین فیلم تمایلی به حذف تعدادی از سکانس­‌ها نداشته است و می­‌خواست همه‌ی آن‌ها را هر چند کوتاه در فیلم بگنجاند. به همین دلیل است که در فیلم بدون هیچ مقدمه‌­ای تصویری از مولود را می‌­بینیم که در حال قالی­‌بافتن است در حالی که به سکانس قبل یا بعد هیچ ارتباطی ندارد و حتی هیچ مفهوم خاصی هم در آن نهفته نیست و به پیش­برد بهتر داستان هم کمکی نمی­‌کند. کلیشه‌هایی از این دست را نه‌تنها در داستان بلکه در بخش­‌هایی از تصویربرداری هم می­‌توان دید. اگرچه با توجه به لوکیشن فیلم کاملاً مشخص است که فیلم‌برداری در آن منطقه دشوار بوده است اما بیننده چند بار دیگر باید شاهد عبور قطار از میان دو عاشق و معشوق باشد تا متوجه فاصله و مانع میان دو شخصیت شود؟

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


اس ام اس


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: