سینمای جهان » چشم‌انداز1392/10/17


می‌خندیم ولی دل‌مان می‌سوزد

دوباره بنواز سام (18): یادداشت برتران تاورنیه درباره‌ی «راهی برای فردا بساز» ساخته‌ی لیو مك‌كری

ترجمه‌ی رضا حسینی


برتران تاورنیه نویسنده و كارگردان مطرح سینما است كه فیلم قبلی‌اش
شاهزاده‌ی مون‌پنسیه (2010) داستان عاشقانه‌ای بود كه ماجراهایش در سده‌ی شانزدهم روی می‌داد. او كه كمدی جدیدش با عنوان Quai d'Orsay (نام وزارت امور خارجه‌ی فرانسه و خیابانی كه این وزارت در پاریس در آن واقع شده است) از ماه نوامبر در فرانسه به نمایش عمومی درآمده، فعالیت‌های مطبوعاتی هم انجام می‌دهد و نویسنده و مؤلف چند كتاب هم هست؛ از جمله «50 سال سینمای آمریكا» (با همكاری ژان‌پیر كورسودو) و مجموعه‌ای از گفت‌وگوها كه در دهه‌ی 1960 با كارگردان‌های هالیوودی انجام داده است. او در حوزه‌ی مطبوعات همكاری تقریباً ثابتی با نشریه‌های «فیلم كامنت»، «پوزیتیف» و «لا كروی» دارد.

با این‌كه سال‌هاست لیو مك‌كری و آثارش را دوست دارم اما مثل خیلی از دیگر سینمادوستان فرانسوی، راهی برای فردا بساز، 1937 (Make Way for Tomorrow) را تقریباً دیر كشف كردم. ما پیش از این فیلم‌های لورل و هاردی او، سوپ اردك دوستی‌داشتنی‌اش، بهترین فیلم‌های برادران ماركس و كلاسیك فوق‌العاده‌ی حقیقت وحشتناك را از او دیده‌ایم و در برابر مخالفان عاشقانه‌ی به‌یادماندنی ایستادگی كرده بودیم (من حتی می‌توانم از فیلم پسرها دور پرچم جمع شوید! دفاع كنم كه پنج بار پشت‌سرهم آن را تماشا كردم و بعد تا سه دهه جرأت نكردم به آن نزدیك شوم و دوباره تماشایش كنم!).
دلمر دیوز اولین كسی بود كه شنیدم از راهی برای فردا بساز به‌گرمی استقبال كرد و در اوایل دهه‌ی 1960 باعث شد تا ما فیلمی را كشف كنیم كه هنوز در فرانسه به نمایش عمومی درنیامده بود. دیوز در فیلم رابطه‌ی عاشقانه و بازسازی‌اش عاشقانه‌ی به‌یادماندنی (كه شامل صحنه‌هایی از نسخه‌ی اصلی می‌شود كه از آن حذف شده یا هرگز فیلم‌برداری نشده بودند) همكار فیلم‌نامه‌نویس مك‌كری بود. او راهی برای فردا بساز را یكی از شاهكارهای مك‌كری، یكی از بزرگ‌ترین فیلم‌های آمریكایی تاریخ سینما و یكی از نادیده‌گرفته‌شده‌ترین فیلم‌ها می‌دانست. از این رو تحسین و ستایشی كه نثار این فیلم می‌كرد بی‌پایان بود. او با شور و حرارت درباره‌ی هیجان و شدت احساسی فیلم، به‌خصوص سی دقیقه‌ی پایانی آن، صحبت می‌كرد. دیوز تأثیر احساسی این فیلم را با فیلم‌های صامت فرانك بورزیگ مقایسه می‌كرد.
چند سال بعد سیدنی باچمنِ تهیه‌كننده و فیلم‌نامه‌نویس به من گفت كه راهی برای فردا بساز محبوب‌ترین فیلم مك‌كری در كارنامه‌اش بود؛ فیلمی كه به او اجازه داد تا انتقامش را از هری كوئن، رییس كمپانی كلمبیا پیكچرز بگیرد. ظاهراً هنگام فیلم‌برداری حقیقت وحشتناك هر وقت مك‌كری درباره‌ی بودجه‌ی باقی‌مانده سؤال می‌كرده یا از جدول زمان‌بندی عقب می‌افتاده، كوئن در نهایت بی‌رحمی شكست تجاری این فیلم را به او یادآوری می‌كرده است. مك‌كری پس از اكران موفق حقیقت وحشتناك طوری رفتار می‌كند كه كوئن فكر كند او قراردادش با كلمبیا را تمدید خواهد كرد. اما یك روز پیش از امضای قرارداد جدید، مك‌كری یك آگهی تبلیغاتی را در نشریه‌ی «ورایتی» منتشر می‌كند كه خبر امضای قرارداد همكاری‌اش با كمپانی RKO برای ساخت فیلم راه خودم را می‌روم (1944) را به ‌طور رسمی اعلام می‌كند.
جان فورد و ژان رنوار هم به یك اندازه از این فیلم تعریف و تمجید می‌كردند. وقتی پیر ریسیان سرانجام در اواسط دهه‌ی 1960 این فیلم را به همراه Ruggles of Red Gap (مك‌كری، 1935) كه پیدا كردنش به همان اندازه سخت بود و همان ‌قدر نادیده گرفته شده بود، در فرانسه پخش كرد كه من هم با او در اكران فیلم مشاركت داشتم، رنوار هم متن كوتاه پرشور و شوقی نوشت تا به تعریف و تمجید‌های پیشین فورد، ارنست لوبیچ و دیوز اضافه كنیم.
همسر سابقم، كولو اوهاگن زیرنویس‌هایی از برنارد آیزن‌شیتز را آماده كرد. به یاد دارم كه او وقتی نوشته‌های این مورخ را تایپ می‌كرد، همین‌ طور اشك می‌ریخت. او هنوز تحت ‌تأثیر عواطف و احساسات عمیق فیلم بود كه او را كاملاً در بر گرفته بود.
با وجود استقبال گرم منتقدان، فیلم در گیشه به فروش چندانی دست نیافت و شكست خورد. ما از منتقدان درخواست كرده بودیم كه داستان فیلم را لو ندهند و با یافتن یك شیوه‌ی ادبی به توصیف لحن احساسی فیلم بپردازند؛ اما كو گوش شنوا. خط داستانی فیلم كه درباره‌ی زوج كهن‌سالی بود كه خانه‌شان را از دست می‌دهند و بچه‌های‌شان آن‌ها را از هم جدا می‌كنند و در نهایت به خانه‌ی سالمندان می‌فرستند، لو رفت و تأثیر مثبت تحسین‌های منتقدان را از بین برد.
وقتی ریسیان نسخه‌ی درخواستی فیلم را از ایالات متحده تحویل گرفت، بلافاصله آن را به من نشان داد. هرگز حیرت و شگفتی كه دچارش شدم را فراموش نمی‌كنم. آن نمایش یكی از بهترین و فوق‌العاده‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام در آن دهه را رقم زد. مك‌كری تقریباً به گونه‌ای معجزه‌آسا و اعجاب‌آور توانسته است از احساسات‌گرایی و ابتذال ذاتی چنین موضوعی پرهیز كند و علاوه بر آن از دل‌سوزی بی‌مورد و ناخوشایند، و موعظه‌گری خودپسندانه و اخلاق‌گرایانه فاصله بگیرد. همه‌ی این‌ها باعث شد تا من سر جای خودم خشك بشوم، انگار تیری مرا به صندلی دوخته بود و نوكش همین ‌طور قلبم را می‌لرزاند. در چهل سالی كه از آن دوران می‌گذرد هر بار به تماشای فیلم نشستم دوباره همان احساس مشابه را تجربه كردم. این همان احساسی است كه هنگام تماشای آسمان هفتم بورزیگ یا داستان توكیو یاسوجیرو ازو هم به من دست داد و آن را تجربه كردم. درست مثل این دو فیلم، مك‌كری هم بلافاصله می‌فهمد كه دقیقاً چه فاصله‌ای را باید با شخصیت‌هایش حفظ كند. ما همیشه در میان شخصیت‌های فیلم هستیم، موقعیت‌های آن‌ها را می‌فهمیم و همه‌ی تجربه‌های‌شان را احساس می‌كنیم اما در عین حال، مك‌كری به اندازه‌ای ما را دور نگه می‌دارد كه می‌توانیم شاهد نقاط ضعف و اشتباه‌های احمقانه‌ی آن‌ها (چه مضحك و چه جگرسوز) باشیم. مك‌كری مثل بورزیگ از شوخ‌طبعی و كمدی واكنش‌های غیرمنتظره‌ی خاص استفاده می‌كند تا دام‌های ملودرام را از كار بیندازد. البته بازی‌های درخشان و تماشایی ویكتور مور و بیولا باندی (كه احتمالاً بهترین بازی‌های كارنامه‌های‌شان است) هم كمك شایانی به موفقیت فیلم مك‌كری كرده است.
تماشاگر در طول تماشای راهی برای فردا بساز بارها به خنده می‌افتد؛ خنده‌هایی كه تأثیر احساسی فیلم را ده برابر می‌كنند. ما می‌خندیم ولی دل‌مان می‌سوزد. مك‌كری متخصص بزرگ و برجسته‌ی چنین تغییراتی در لحن و حال‌وهوای فیلم است، همان ‌طور كه در فصل‌های خاصی از رابطه‌ی عاشقانه و البته فصل «نطق گِتیزبرگ» در Ruggles of Red Gap شاهدش بودیم. درست مثل بخش‌های خاصی از آثار چخوف كه بدون هشدار و با تغییرپذیری ناگهانی اما ملایم از خنده به گریه می‌رسیم؛ مثل زندگی، وقتی كه می‌دانیم و بلدیم كه چه‌طور شاهدش باشیم و وفادارانه آن را به پرده‌ی نقره‌ای منتقل كنیم.

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


اس ام اس


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: